• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

سیدظهور سادات نیا

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید سیدظهور سادات نیا (۱۳۴۷ قائمشهر _ ۱۳۶۳ مهران) متولد شهرستان قائمشهر در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش میراعظم نام داشت.سیدظهور سادات نیا در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.سیدظهور سادات نیا در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۳/۱۲/۲۳ هجری شمسی در منطقه مهران شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای امامزاده اسماعیل قائمشهر به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

خيلى ناراحت بودم. دلم پر از غم بود. اگر واجب نبود، مدتى كار را تعطيل مى‌كردم. لباسم خاكى بود. گلزار شهدا، حال و هوايى داشت. انگار همين ديروز بود كه سيد، عكس اين شهدا را روى قبرهاشان چيده و پرچم عَلَم كرده بود و ضبطِ صوت را روشن و مراسمى راه مى‌انداخت كه سنگ‌هاى مزار هم به گريه درمى‌آمدند. فكر نمى‌كنم بعد از سيد ديگر كسى از اين ذوق‌ها داشته باشد و اين كار هفتگى سيد ادامه پيدا كند. سيد بااينكه ۱۶ سال بيشتر نداشت، هم طلبه‌ى باسوادى بود و هم ذوق هنرى منحصر به‌فردى داشت. بچه‌ها صف بسته بودند تا به جبهه اعزام شوند. بعد از تشييع هر شهيد، صف اعزام به جبهه، چند برابر طولانى مى‌شد. خون شهيد، جوانان باغيرت را به حركت درمى‌آورد. كارت اعزام يك بسيجى را مهر كردم و گفتم، به‌سلامت، نفر بعدى. اما نفر بعدى كارتى جلوم نگذاشت. حال و حوصله‌ى صبركردن نداشتم. ولم نمى‌كردند. همان‌جا زدم زير گريه. نگاه كردم به دست‌هاى خالى كسى كه پشت ميز ايستاده بود. دست‌هايى چروكيده و تپل و پير. كسى براى پسرش مى‌خواست كار جبهه بگيرد يا آمده بود نگذارد پسرش به جبهه برود؟ روى دست، يك تاج، خال‌كوب شده بود. خيلى به نظرم آشنا رسيد. مثل اينكه چاره‌اى نبود، بايد سرم را مى‌گرفتم بالا و مى‌گفتم بفرماييد. اشك چشمم را پاك كردم و چشمم را گرفتم بالا و زل زدم توى صورتش. خودش بود. رحمان بود. رحمان‌؟ به تته‌پته افتادم. رحمان كجا و اينجا كجا. نكند آمده بود مسخره بازى دربياورد. اصلا حوصله‌اش را نداشتم. تازه از تشييع رفيقمان آمده بوديم. اگر يك كلمه نامربوط مى‌گفت، يك دعواى حسابى باهاش راه مى‌انداختم. بهش مى‌گفتم مرد حسابى، بلكه ناحسابى، هيچ مى‌دانى چه كسى توى چنگوله تير خورده و شهيد شده‌؟ بعد تو دست از اين مسخره بازى‌هايت برنمى‌دارى‌؟ مى‌خواستم همين‌طور داد و فرياد راه بياندازم. فقط كافى بود بى‌ربط بگويد. ديدنش توى اين موقعيت من را ياد سيد انداخت. سيدظهور. قبل از رفتن سيد، سرش داد و فرياد راه انداختم. گفتم سيدِ خدا، شما طلبه هستى. لباس پيغمبر به‌تن دارى. در اين دو سه سال تحصيلت، در حوزه علميه‌ى كوتنا زبانزد هستى. چرا بايد به يك بى‌دين كمك كنى. گيرم كه ناتوان باشد. شأن سيادت به كنار، شأن روحانيت چى‌؟ با لباس پيغمبر؟ اين درست است‌؟ ما از شما انتظار داريم. بارها و بارها من سر كلاس پايگاه بسيج تعريف كرده‌ام كه هر بار به خط مى‌رويم، آقا سيد نه‌فقط در يك گردان فعاليت داشته باشد، همه‌جا حرف از آقاسيد است. نه تنها بعد از شهادت سيدجلال برادرش، خانه نشين نشده، بلكه فعاليتش صدچندان شده است. نه در حيطه‌ى تبليغ دين، بلكه در رزم زبانزد است. هم تيربار تحويلش مى‌دهند و هم خمپاره شصت. درست مثل دوتا رزمنده، مى‌تواند موقع پدافند، از هر دو سلاح استفاده كند. بله سيدجان همه‌ى اينها را من به بچه‌بسيجى‌ها مى‌گويم، چه خوشت بيايد و چه خوشت نيايد. سيد خوشش نمى‌آمد كه ازش تعريف كنيم. گفتم: - حالا چرا بايد بارِ اين از خدا بى‌خبر طاغوتى را روى دوشت بگيرى و به خانه‌اش برسانى. كسى‌كه زبانش مثل كارد، دل هر بچه‌بسيجى را زخم زده‌؟ خدا چلاق‌ترش بكند. راستش وقتى ديدم سيدظهور بارِ رحمان را به چه زحمتى به خانه‌اش آورده، عصبانى شدم. عرق از سر و روى سيد مى‌چكيد. ما همه از رحمان متنفر بوديم. او هنوز كه پنج سال بعد از انقلاب است، گاهى از چندمترى بوى شراب مى‌داد. روى بدنش همه خال‌كوبى شير و خورشيد و تاج بود. زبانش هم مثل كارد برنده. - قبل از انقلاب را كه سيد به ياد دارى، درست كه ده سال بيشتر نداشتى، اما هميشه از سن و سالت جلوتر بودى و ما را روشن مى‌كردى. همان وقت يادت نيست كه رحمان چه دفاعى از پهلوى لعنتى مى‌كرد؟ هيچ‌وقت هم كه از رفتارهاى قبلى‌اش دست نكشيد. هميشه همين‌طور بود. اينها را به سيد گفتم. نه‌فقط من گفته باشم، خيلى از رفقايى كه ديده بودند او به رحمان كمك مى‌كند، ايراد گرفته بودند كه اين وهن لباس روحانيت است. او لبخندى به من زد و گفت يا صاحب الزمان! دلم لرزيد. نمى‌دانم خصوصيت اسم سيد ظهور بود، يا اين كه به‌خاطر ارتباط قلبى ديوانه‌وارش با امام زمان، حتى وقتى زير لب ميگفت يا صاحب‌الزمان، دل آدم را از جا ميكند. ترس برم داشت، به خودم گفتم به توچه كه به سيد اولاد پيغمبر ايراد مى‌گيرى. به صورتش نگاه كردم و درست برعكسِ صورت اين رحمان لعنتى كه مثل ذغال، سياه است، نورانى بود. سيد توجهى نكرد و بار رحمان را تا داخل خانه‌اش برد. اين آخرين بارى بود كه ما سيد را زيارت كرديم. بعد از چند روز هم سيد به چنگوله اعزام شد. دو هفته پيش برايش پيغام فرستاديم كه هنوز پدرت داغدار برادر بزرگتان سيدجلال است، زودتر به مرخصى بيا. سيد هم پيغام فرستاد كه تا عيد برمى‌گردم. حالا ما از تشييع سيد مى‌آمديم. در عملياتى كه در چنگوله انجام داده بودند، شهيد شده بود و غرقاب خون را به گلزار شهداى امام‌زاده صالح آورده بودند. و رحمان هم جزو تشييع كنندگان آمده بود. به صورتش نگاه كردم. منتظر بودم حرفى بزند و متلكى بگويد. برخلاف هميشه كه اراجيف از دهانش نمى‌افتاد، زبانش بسته بود. با ناراحتى گفتم: فرمايش‌؟ گفت: راستياتش، مى‌دونم از من خوشت نمى‌آد، ولى يه كاريت دارم. من سر تكان دادم و گفتم: بگو مى‌شنوم. گفت: اومدم بپرسم، مى‌شه منم اعزام بشم به جبهه، مى‌خوام اسلحه‌ى سيدظهور روى زمين نمونه. اين را كه شنيدم، زمين و آسمان دور سرم چرخيد. صداى يا صاحب‌الزمانِ سيد، توى گوشم زنگ زد!






جعبه ابزار