شعبان سروی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید شعبان سروی (۱۳۴۸ جویبار _ ۱۳۶۵ شلمچه) متولد شهرستان شهید پرور
جویبار در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش احمد نام داشت.شعبان سروی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.شعبان سروی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته عقیدتی به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۰/۲۱ هجری شمسی در منطقه
شلمچه و در
عملیات کربلای پنج شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از سالها
مفقودالاثر بودن در سال ۱۳۷۷ تشییع در گلزار شهدای
سروکلا به خاک سپرده شد.. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
بعد از عمليات، چند روز مرخصى دادند تا برگرديم خانه هايمان. موقع حركت يكى از بچه ها پيشنهاد داد برويم زيارت دسته جمعى و من ياد شهيد شعبان سروى افتادم. اى كاش بود و باهم مىرفتيم زيارت. شعبان سروى را از دوران كودكى مى شناختم. از دبستان تا حوزه همكلاس بوديم. چه زمانى كه در حوزۀ كوتنا تحصيل مىكرديم و چه موقعى كه براى ادامه تحصيل رفتيم قم. بعدها هم چند بار با هم اعزام شديم به جبهه. هميشه به او غبطه مى خوردم. بااينكه متولد ۴۸ بود و سهسال از من كوچكتر بود اما نُه بار به جبهه اعزام شده بود. آفتاب كه از افق كمكم بالا آمد و نورش را تاباند روى جاده، احساس كردم، با همان لبخند هميشگى اش در زير چتر نور صبحگاهى ظاهر شد. سرم را روى صندلى تكيه دادم و لحظه اى چشمهايم را بستم. شعبان سروى در حالتهاى مختلف آمد توى خيالم. گاهى لبخند مى زد، گاهى سر موضوع درس با من بحث مى كرد، گاهى تلاوت قرآنش را مى شنيدم و گاه اسلحه بهدست بهطرف پست نگهبانى مىرفت. مينىبوسى به نرمى روى جاده پيش مىرفت و من از شيشه نگاهم به بيرون بود. تپهماهورها و درختچههاى پراكنده در دشت و گاهگاه ضد هوايى هاى مستقر بر تپه اى از برابر نگاهم رد مىشدند. آخرين تصويرى كه از او در ذهنم مانده از عمليات كربلاى پنج بود؛ هنگامى كه براى انفجار پلى به همراه عده اى از رزمندگان به آن سو مىرفتند، هواپيماهاى دشمن سر رسيدند و شروع كردند به بمباران. بعد از آن روز ديگر شعبان را نديدم. مىگفتند در عمليات مفقود شده. به قم كه رسيديم از كنار چند ساختمان ادارى گذشتيم. ياد وصيتنامهاش افتادم. - اما سخنم با مسوؤلين و آنهايى كه مردم روى آنها حساب مى كنند، اين است كه كارى نكنيد كه مردم از اسلام و انقلاب دلسرد شوند. سر چهارراه مينىبوس پشت چراغ قرمز ايستاد. نگاهم دوخته شد به عابرين، در بين عابرين مردى ديدم كه شباهت زيادى به پدر شعبان داشت. پدر شعبان چه علاقه اى به او داشت. براى من تعريف مىكرد: توى عملياتى دستش بهسختى مجروح شده بود. چند روزى آمده بود پشت جبهه براى درمان و استراحت در منزل. يكروز ديدم شال و كلاه كرده براى رفتن. گفتم: كجا انشاءالله؟ گفت: اگه خدا بخواد مى خوام برگردم جبهه. گفتم: هنوز كه دستت خوب نشده. گفت: باشه پدر جان، يعنى يه ليوان آب هم نمىتونيم بديم دست رزمنده ها؟ حرم را كه از دور ديدم، دست روى سينه گذاشتم و سلام دادم. وقتى راننده، مينىبوس را كنار خيابان روبهروى حرم پارك كرد، بچه ها پياده شدند. اما من گويى حس حركت نداشتم، به نظرم سرگيجه خفيفى آمده بود سراغم. موقعى كه راننده پياده مىشد، گفتم: اگه امكان دارد من توى ماشين مىمانم. راننده گفت: مثل اينكه كسالت داريد؟ گفتم: كمى سرم درد مى كنه. راننده مى خواست قرص مسكّن بگيرد. گفتم: نه قرص نمىخورم. وقتى همه رفتند، به صندلى تكيه دادم و به گنبد حرم چشم دوختم. صداى دلنشين مداحى به گوش مى رسيد. پرچم سبزرنگ بالاى گنبد در نرمۀ باد تكان مىخورد. همينموقع ديدم كه درِ مينىبوس باز شد و كسى نگاهش را دوخت به من و لبخند زد. از تعجب خشكم زد. باور نمىكردم، مىگفتم شايد خواب مى بينم. قبلاً در مورد كرامات شهدا و عرفا حكايتهايى شنيده بودم، اما چيزى كه به چشم خود مى ديدم، برايم غير قابل باور بود. شعبان سروى پا روى پلۀ مينىبوس گذاشت و خودش را بالا كشيد و روى صندلى روبهروى من نشست و لبخند زد. انگار حالم را پرسيد. شايد هم من اينگونه فكر كردم. حسابى ترسيده بودم. حس كردم دستم به لرزش افتاده و عرق بر پيشانى ام نشسته. به بيرون نگاه كردم. آن طرف خيابان يكى از دوستانم، مقابل مغازهاى ايستاده بود و به رديف تسبيحهاى رنگارنگ آويزان نگاه مىكرد. گاهى دستش را بهطرف تسبيحى مى برد و آن را برمى داشت و دانههايش را لاى انگشتانش مىچرخاند. نگاهم را برگرداندم داخل مينىبوس و گفتم: چه جورى اومدى؟ گفت: مگه خودت آرزو نكرده بودى؟ گفتم: آخه چهجورى؟ گفت: باورش براى شما سخته... اما براى ما ممكنه. دوباره بهطرف دوستم كه هنوز مقابل مغازه در پىِ انتخاب تسبيح بود، نگاه كردم، مىخواستم صدايش بزنم، اما حس مىكردم صدايم در نمى آيد. نمى دانم اگر مىتوانستم دوستم را صدا بزنم، چه بايد مىگفتم. لحظه اى به خود آمدم. سعى كردم از فاصله دورترى به اعمالم نگاه كنم. باخود گفتم چه مى كنى مرد؟ مگر خودت نخواسته بودى؟ پس چرا اينهمه نگران شدى. سرم را بلند كردم تا با يك لبخند صميمى و دوستانه مثل گذشته از شعبان عذرخواهى كنم. اما وقتى شعبان را نديدم، لحظه اى چشمانم را بستم و سر برصندلى گذاشتم. بعدها جرأت نكردم اين واقعه را براى كسى تعريف كنم. چرا كه مى دانستم ظرفيت ما انسان ها براى دركِ فراتر از حسمان باور ناپذير است؛ هرچند آن را از زبان علما و بزرگان شنيده باشيم. روزى كه قامت بلند شعبان سروى درسرزمين شلمچه بر زمين افتاد بيست و يكم دىماه سال شصت و پنج بود. يازده سال گذشت تا در سال ۷۷ پلاك و استخوانهايش را آوردند. تشييع باشكوه پيكر او بيشتر رزمنده هاى لشكرهاى عمل كننده شركت داشتند. مزار شهداى سروكلاى جويبار ميزبان پيكر درهم شكستۀ شعبان بود اما روح بلند و سرفراز او تا ابد در خاطر همه مانده و مى ماند.