• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

علی اصغر ناصری

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



یکم فروردین ۱۳۳۸ در شهرستان بابل به دنیا آمد. پدرش آقا جان نام داشت. تا پایان دوره متوسطه درس خواند. سپس به فراگیری علوم دینی و حوزوی تا سطح (مقدمات) پرداخت. نوزدهم دی ۱۳۵۶ در تظاهرات علیه رژیم منحوس شاهنشاهی در قم به شهادت رسید. مزار او در بهشت زهرای شهرستان تهران قرار دارد.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

گوشى سبز رنگ تلفن ميان دستم لرزيد. زانوهايم كه سست شد روى زمين نشستم؛ يعنى درست مى‌شنيدم‌؟ اين صداى برادرت على‌اكبر بود كه ميان بغض‌هاى فروخورده‌اش مى‌گفت: «آقاجان، على‌اصغرت فدايى حسين شد؟» سردى دى ماه ديوكلا چيزى از عرق داغى را كه بر پيشانى‌ام جوشيد، كم نكرد. صبح از برادرت شنيدم با ديگر دوستان طلبه‌ات عليه رژيم تظاهرات كرديد؛ اما او خبر نداشت كه آيا ساواك تو را دستگير كرده يا زخمى شدى و در بيمارستانى. وقتى گوشى از دستم افتاد، يا حسين عليه السلام بر زبانم جارى شد. وقتى با همۀ ارادتم به حضرت سلام دادم، به‌وضوح فهميدم كه تعبير خواب شب پيشم شهادت تو بود. هنوز هم صداى شيخ، توى گوشم جارى است كه گفت: خدا اين هديه را قبول كرده است. اين دو داغ اصلاً با هم قياس‌شدنى نيست؛ اما درهرحال من ديگر تو را ندارم. از بابل تا قم سرسبزى جنگل‌ها را نمى‌ديدم؛ زيرا همه‌جا براى من فقط از خون سرخ تو نشان داشت. مينى‌بوس كنار جاده ايستاد تا مسافرى سوار شود. چشمم به پرتقال‌هاى يخ‌زده سر شاخه‌هاى درخت كنار جاده افتاد. هنوز نوجوان بودى و اين‌قدر بار گناه بر شانه‌هاى كوچكت سنگينى مى‌كرد! قيچى را وسط پارچۀ لباسى بردم و شروع كردم به برش‌زدن كه تو را در چهارچوب مغازه ديدم. وقتى سلام كردى، حس كردم حرف نگفته‌اى دارى. كتاب‌هايت را روى صندلى گذاشتى و خرده‌پارچه‌ها را از زمين جمع كردى. نشستى و گفتى: «آقاجان با شما كار مهمى دارم». دستانت كه مى‌لرزيد فكر كردم چه خطايى از تو سرزده كه چنين شرمنده‌اى. كنارم نشستى و دستانت روى دستم مى‌لرزيد. نفس در سينه‌ام حبس بود كه مى‌خواهى چه اتفاق مهمى را بگويى؛ نگاهى كردى و گفتى: «من به كسى مديونم! راستش بچه كه بودم از باغ يكى از آشناها بدون اينكه اجازه بگيرم چندتايى پرتقال چيدم. بايد راضى‌اش كنم، روحانى مسجد گفته حق‌اللّه را خدا مى‌بخشد، حق‌الناس را نه».
اشك حلقه زده در گوشۀ چشمانم از شرم نبود، از افتخار داشتن تو بود. زمانى كه با شادى گفتى: «صاحب باغ مرا با روى گشاده بخشيده و حلالم كرده»، اوج خوشحالى‌ات را دريافتم. خاطرات گذشته را يكى‌يكى به ياد مى‌آورم؛ مثلاً روزى كه مادرت كنار سبد سيرهاى تازه نشسته بود و سيرها را مثل موى دختربچه‌اى مى‌بافت و برگ‌هايش را به هم گره مى‌زد؛ تو از راه مى‌رسيدى و سيرهاى بافته‌شده را كنار ستون چوبى ايوان آويزان مى‌كردى. سرت را گوشۀ ستون تكيه دادى و درحالى‌كه به مرغابى‌هاى توى حوض نگاه مى‌كردى گفتى: «مى‌خواهم بروم حوزه و درس دين بخوانم». مادر سرش را بلند كرد تا ارتباط نگاه تو به مرغابى سفيد و حوزه را بفهمد. ادامه مى‌دادى: «بايد بروم بابل مدرسۀ علميۀ صدر». پيش از اين هم اسم اين مدرسه را شنيده بودم. من از ته دل راضى بودم، مرغابى سفيد هم پرهايش را به آب زد. به خودم برگشتم و از پشت شيشۀ مينى‌بوس عوارضى قم را ديدم. اشك‌هاى جارى بر گونۀ برادرت حكايت رنجى بود كه از ظلم در سينه داشت. سردى سردخانه هم باعث نشده بود هُرم اشك‌هاى برادرت را حس نكنم؛ على‌اكبر بود و پيكر تيرخوردۀ تو. پيكر برادرى كه غريبانه در اينجا خفته. با همان لحن بغض‌آلودش گفت: «آقاجان، جنازه را تحويل ما نمى‌دهند، مى‌گويند نمى‌شود». دستان سردش را در دست گرفتم: «نمى‌شود؟ چرا نمى‌شود؟» - «مى‌گويند مسئله سياسى است». مردى با روپوش سفيدرنگ ما را تماشا مى‌كرد. جلو رفتم به چشمان سردش نگاه كردم و گفتم ما از بابل آمده‌ايم. خانواده‌اى ساده هستيم و كارى به سياست و اين چيزها نداريم. جنازۀ پسرم را تحويل دهيد. مرد درحالى‌كه خودكارش را توى جيب مى‌گذاشت، گفت: «نمى‌شود ما هم اينجا مسئوليم». چقدر راهروهاى سردخانه برايم تنگ و رنج‌آور بود. وقتى دم در، جوانى آغوشش را به رويم گشود، حس كردم خود تو هستى. لحظاتى در سكوت با هم اشك ريختيم. چقدر عطر تو را مى‌داد. طلبۀ جوان مرا گوشه‌اى برد و گفت: «خدا ريشۀ ظلمشان را بخشكاند. به خيالشان مردم سكوت مى‌كنند». سرش را پايين انداخت و ادامه داد: «عليه امام مقاله‌اى چاپ كرده‌اند كه همۀ روحانيون معترض شده‌اند... باهم بوديم. ۱۹ دى ماه ۵۶ از خانۀ آيت اللّه گلپايگانى كه مى‌آمديم، سر ميدان، اعتراض طلاب بود و هجوم سربازهاى رژيم. همه را به خاك‌وخون كشيدند. ميان جمعيت على‌اصغر را گم كردم؛ ولى او خودش را پيدا كرد». شانه‌هاى جوان تكان مى‌خورد. دقايقى روبه‌روى بازپرس ساواك در اتاق تنگ و تاريكى نشسته بودم. دود تند سيگار بازپرس اذيتم مى‌كرد. تصوير قاب‌گرفتۀ شاه، بالاى سرش بر ديوار بود. صدايت را شنيدم؛ همان روزى كه راديو از شاه تعريف و تمجيد مى‌كرد، اخم‌هايت را درهم كشيدى و گفتى: «اينها خائن به ملت هستند». بازپرس هرچه از من پرسيد نمى‌فهميدم و فقط جملۀ او را مى‌شنيدم: «به‌خاطر مسائل سياسى نمى‌توانيم جنازه را به شما تحويل دهيم». اين جمله يعنى آن‌قدر قطره‌هاى خون تو و دوستان طلبه‌ات راه را به مردم نشان مى‌دهد كه مى‌ترسند جنازه را تحويل دهند. جنازه را به ما تحويل ندادند. وقتى خودشان تو را در بهشت‌زهرا دفن كردند، آنجا با همۀ بزرگى‌اش برايم كوچك شد. هيچ‌كس نبود جز من و برادرت و چند ساواكى. تصوير مادرت در ذهنم نقش بسته بود؛ به تو توصيه مى‌كرد تا مواظب خودت باشى و مى‌گفت ساواكى‌ها همه‌جا در تعقيب انقلابيون‌اند؛ اما تو نوارهاى امام را زير لباست پنهان كردى و گفتى: «توكلم به خداست؛ از ساواكى‌ها ترسى ندارم». لحظات غريبانه و به‌كندى مى‌گذشت. تو اولين شهيد شَهرَت هستى و بايد مثل مولايت غريبانه و بى‌غسل و كفن با تن خونى در خاك‌هاى بهشت‌زهراى تهران بيارامى؛ گرچه سرتاسر اين خاك، وطن توست. دلم برايت پر مى‌كشيد؛ با پايى لرزان جلوتر آمدم تا براى آخرين بار صورتت را ببينم؛ اما مرد قوى‌هيكلى كه شقاوت از چهره اش مى‌باريد، مانعم شد؛ چه لحظات سختى بود براى پدرى كه داغ جوان ۱۸ ساله ديده! به روستا كه برمى‌گردم تو را ندارم؛ اما جاى‌جاى سبز بابل تا هميشه به ياد تو برايم سرخ مى‌ماند.






جعبه ابزار