فرهاد مرادی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید فرهاد مرادی (۱۳۴۷ قائمشهر _ ۱۳۶۵ شلمچه) متولد
شهرستان قائمشهر در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش نورعلی نام داشت.فرهاد مرادی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.فرهاد مرادی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۰/۴ هجری شمسی در منطقه
شلمچه و در
عملیات کربلای چهار شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
سید ملال به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
ما نزديك عمليات كربلاى ۴ از منطقه برگشتيم. جهنم را پيش چشممان آوردند اين بعثىهاى لعنتى، انگار ستون پنجم، بازديد ما را از جبهه به بعثىها خبر داده بود و وقتى پايمان را در منطقۀ شطعلى گذاشتيم، شروع كردند به بمباران. من سرسرى به فرهاد سرى زدم و از او خداحافظى كردم و سريع به قائمشهر برگشتيم. بعدها فرهاد با يك حالت نگرانى و ناراحتى به من گفت: اىكاش براى ديدنم به خط نمىآمديد، در آن بمباران چند رزمندۀ اسلام به شهادت رسيدند. يكى از دوستان گفت كه اىبابا! آقا فرهاد خيلى حساس است. درست مىگفت، او خيلى حساس بود. من ابتدا خيال مىكردم حساسيت او، فقط در مسئلۀ خمس است. يعنى حساسيت فرهاد به خمس، زيادتر از ديگر مسائل مذهبى است و بيشتر از ما به اين مسئلۀ شرعى اهميت مىدهد. اين هم دليلهاى زيادى مىتوانست داشته باشد. مادرشان موقع حمل او، خيلى اهل رعايت بود و غذاى هركسى را نمىخورد. در عروسىهاى معمول شركت نمىكرد. مخصوصاً عروسىهاى آن سال ۴۷ كه تهاجم پهلوى به اعتقادات مردم داشت در اينجور مجالس خودش را نشان مىداد. بههرحال حساسيت فرهاد به خمس را من مىتوانستم به اين رعايت مادرش ربط بدهم. هرچند خود او هم حالا به حوزۀ علميۀ كوتنا مىرفت و اين هم اثر زيادى مىتوانست در اين رفتارش داشته باشد. گرچه او قبل از رفتن به حوزه روحيات مذهبى داشت. چون مسئلۀ خمس به مال و حساب و كتاب هم برمىگردد، من اين حساسيت را به استعداد رياضىاش مربوط مىدانستم. بههرحال آن كجا كه يك بچهاى هميشه در رياضى نمرۀ بيست بياورد و شاگرد ممتاز باشد و آن كجا كه سر از حساب و كتاب در نياورد! خب، قطعاً كسى كه استعداد درسى خوبى دارد، به مسائل مالى حساستر خواهد بود. حالا اين دو با هم پيوند خورده بود لابد؛ يعنى هم حسابى فرهاد در درسهاى حوزه زحمت مىكشيد و هم استعدادش در رياضى به كمك اين درسها مىآمد. اين حرفها مخصوصاً وقتى فكر من را به خودش مشغول كرد كه زمانى دفتر وجوهى كه ما به آن مراجعه مىكرديم، به تعطيلى خورد و خمس ما پرداخت نشد. بعد از مدتى متوجه شديم فرهاد هيچ وقتى سر سفرهمان حاضر نمىشود و از حوزه كه مىآيد، مىگويد: ممنون، سير هستم. من مشكوك شدم و زير نظرش گرفتم و متوجه شدم هيچ نمازى را هم در خانه نمىخواند. بعد كاشف به عمل آمد كه بهخاطر خمسى است كه به تعويق افتاده. بنابراين، وقتى در مجلس ختم يكى از اهالى، بعد از خاكسپارى همه به خانۀ پسرش رفتيم. سر ناهار هرچه من چشم گرداندم، فرهاد را نديدم. لقمه از گلويم پايين نرفت و اما چون سابقهاش را مىدانستم، فهميدم ماجرا از چه قرار است. غذا را خورده و نخورده، از جا بلند شدم و به خانه رفتم، ديدم مشغول نماز است. چون خدابيامرز اهل خمس و زكات نبود، فرهاد سر سفره حاضر نشد. بعد به اين فكر افتادم چرا فرهاد به ذهنش آمده بود احتياط كند و اما من، كه پدرش هستم، به اين فكر نيفتادم؟ خيلى فكر كردم و همۀ احتمالها را در نظر گرفتم، مثل وقت تولد، تربيت، حوزه و هر احتمال ديگرى. آن لحظه هم توجيه كردم كه فرهاد به خمس حساس است. بنابراين، گاهى كه بهش پولى مىدادم، شوخى مىكردم: انشاءاللّه كه خمس اين پول داده شده. بعد هر دو مىخنديديم. باوجوداين، بعدها متوجه شدم اين مسئله درست براى من جا نيفتاده. بعدها كه نوشتههاى فرهاد را خواندم، متوجه اشتباه خودم شدم. يكى از روزنگاشتههاى او به اين صورت بود كه لحظه به لحظۀ خودش را ثبت كرده بود. اينكه در فلان ساعت، حسادت به سراغش آمده. فلان وقت، شاگردى از او خواسته تا منطق يادش بدهد و او پاسخ مثبت نداده و يكايك اعمال خودش را با همان حساسيتى كه به خمس داشت، محاسبه كرده بود. دست آخر از خدا براى آنچه قُصور مىدانست، طلب عفو كرده و گفته بود: «خدايا! اگر مرا به حال خودم رها كنى، چه و چه. بعدتر به اين نكته رسيدم كه او نهتنها به خمس حساس است، به مراقبه، به تبعيت از حضرت امام، و به هر آنچه فكر مىكند مورد رضاى محبوب است، حساس است. اين فرق او بود با ديگران. براى همين وقتى رفيق همبحثش تعريف كرد: يك روز از حرم مطهر رضوى به منزل مىآمديم و با هم تفسير قرآن را مباحثه مىكرديم كه فرهاد خداحافظى كرد و به خانه نرسيده از من جدا شد. من براى اينكه سر از كارش دربياورم، دنبالش كردم و ديدم به منزل خانوادهاى بىبضاعت وارد شده و با دو بچۀ معلول آنها مشغول بازى است. رفيق فرهاد به ما گفت: فرهاد تمام پولش را خرج همين بچهها مىكرد و آنجا من گفتم كه بله، فرق فرهاد و خيلىها همين است. او حساس است. به يتيم حساس است. فرق او فقط خواندن كتابهاى مذهبى، پىدرپى گوش دادن و خواندن آثار شهيد مطهرى نبود. فرقش اين بود كه به هر آنچه محبوبش، خداوند، را خوشحال يا ناراحت مىكرد، حساس بود. براى همين مدتى در حوزۀ علميه كوتنا درس خواند و بعد براى خودسازى بيشتر و پيشرفت درسى بهتر به حوزۀ علميۀ مرحوم موسوىنژاد مشهد رفت. به همين خاطر هم بهمحض اينكه احساس كرد حضرت امام رحمه الله، دوست دارد كه او در جبهه باشد، درس و بحث را در سال ۶۱ رها كرد و به جبهه رفت. من بىخبر از اين كه او سه ماه در جبهه است به مشهد رفتم و از حوزه سراغش را گرفتم كه گفتند: - آقازادۀ شما سه ماه است كه به جبهه رفته. گفتم: براى چه كارى به جبهه رفته. گفتند: براى تبليغ و رزم. اما بار دوم، سالِ ۱۳۶۴ از مشهد خودمان به جبهه رفت و تخريبچى بود. اين بار از من اجازه گرفت، اما به مادرش چيزى نگفت. وقتى هم در شلمچه در حمله به دشمن شهيد شد، پيكرش تا سه سال مفقود بود و بعد در تفحص، پيكرش پيدا و در سيدنظامالدين قائمشهر تشييع و به خاك سپرده شد.