• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

محمود نوری خواه

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید محمود نوری خواه (۱۳۳۱/۰۲/۰۵ نوشهر _ ۱۳۶۴/۱۲/۱) متولد شهرستان شهید پرور نوشهر در استان مازندران است. مادرش ؟ و پدرش علیعباس نام داشت. تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار متاهل بودند و از ایشان یک پسر و دو دختر به یادگار ماند محمود نوری خواه عضو رسمی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود و با مسئولیت عقیدتی سیاسی ارتش به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۴/۱۲/۰۱ هجری شمسی در منطقه ؟ (بر اثر حمله جنگنده های بعثی به هواپیمای حامل ایشان) شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای ؟ به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش. پنجم اردیبهشت ۱۳۳۱ ، در شهرستان نوشهر چشم به جهان گشود. پدرش علی عباس و مادرش رحیمه نام داشت. تا پایان دوره کارشناسی ارشد درس خواند. سال ۱۳۵۳ ازدواج کرد و صاحب یك پسر و دو دختر شد. به عنوان ارتشی در جبهه حضور یافت. یكم اسفند ۱۳۶۴ ، در اهواز بر اثر سقوط هواپیما به شهادت رسید. مزار او در شهرستان تهران واقع است.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

باند پرواز بايد آماده باشد تا هواپيماى حامل نمايندۀ امام رحمه الله در سپاه بر روى آن بنشيند تا فرود هواپيما در فرودگاه خوزستان يك ربع مانده است. از اينكه قرار است شيخ‌محمود را ببينم، خوشحالم. رفيق روزهاى كودكى درحال رسيدن به جنوب است و من با او به بازديد از جبهه‌ها خواهم رفت. در فرودگاه ايستاده‌ام و به آسمان مى‌نگرم. شيطنت‌هاى كودكانه‌مان در نيكنام‌ده، زير باران پرطروات شمال، گوشه‌اى از خاطرات من و محمود از زندگى در شهرستان نور است. محمود فقط چند ماه از من كوچك‌تر بود. ارديبهشت ۱۳۳۱ به‌دنيا آمده بود و روزهاى مدرسه را در روستا كنار هم مى‌گذرانديم؛ تا اينكه دبستانش را تمام كرد و به تهران رفت. نوجوان چهارده‌سالۀ شمالى رفته بود تهران تا كار كند و در بازار كار سرى ميان سرها درآورد. اين فقط تصور من از رفتن محمود بود؛ درحالى‌كه هم‌زمان با كسب‌وكار، دل داده بوده به يادگيرى معارف دينى. به مدرسۀ علميۀ ميرزاجعفر رفته بود و در كلاس‌هاى درس و بحثش شركت مى‌كرد تا اينكه در سال ۱۳۴۵ به‌صورت رسمى طلبه شد. پس از پنج‌سال شاگردى پاى درس استاد مجتهدى، به جايى رسيد كه فهميد تشنگى‌اش تنها در حوزۀ علمۀ قم برطرف خواهد شد. روزهاى حجره‌نشينى محمود تحت استادى آيت‌الله مشكينى طى مى‌شد تا اينكه در سال ۱۳۵۳ فصل جديد زندگى‌اش را با پيوند ازدواج آغاز كرد. تنگناهاى مالى و فشار اقتصادى از هر سو، زندگى متأهلى را بر او سخت كرده بود. بااين‌همه، كاستى‌هاى معاش را با كيمياى مهر و اخلاق، شيرين مى‌كرد؛ كه اگر چنين نبود، از روحيۀ پرتلاش و خستگى‌ناپذير برخوردار نمى‌بود، نمى‌توانست در بحبوحۀ انقلاب به مبارزى استوار و افشاگرى جسور تبديل شود كه با سخنرانى‌هايش مردم را بيدار كند و شاه و رژيم طاغوت را به رسوايى بكشاند. جاده‌هاى نوشهر و نيكنام، شاهد سفرهاى انقلابى او بودند؛ سفرهايى كه به روشنگرى مردم مى‌انجاميد و شعارهاى خشم‌آگين مرگ بر شاه را برمى‌افروخت و او بااينكه بارها تحت تعقيب مأموران شاه قرار گرفت، بى‌واهمه از خطرها، رسالت انقلابى‌اش را دنبال مى‌كرد. او هنوز هم همان حال و روز را دارد؛ از تأسيس انجمن‌هاى اسلامى در منطقۀ نور و روستاى نيكنام‌ده گرفته تا سخنرانى‌هايى كه در آن، مردم را براى يارى جبهه مصمم‌تر مى‌كند. خبر مى‌دهند كه باند فرودگاه آمادۀ فرود است و من لحظه‌شمارى مى‌كنم كه تا چند دقيقۀ ديگر او را در آغوش خواهم كشيد. از سال ۱۳۵۸ كه ساكن تهران شد، او را كمتر ديده‌ام. شب و روزش شده است خدمت به انقلاب. چند بار من و دوستان ديگر از او خواستيم قدرى هم به فكر خودش باشد؛ و او در جواب گفت: ما كه در آرزوى حكومت اسلامى بوديم، چرا در پاسدارى از آن كوتاهى كنيم‌؟ در تهران امام جماعت مسجد نارمك شده بود. يك بار هم در همين مسجد، پشت سرش نماز خواندم. همان روزها بود كه كانون فرهنگى مسجد را راه انداخته بود. آن‌قدر مسئوليت مسجد را مهم مى‌دانست كه وقتى ادارۀ عقيدتى _ سياسى ستاد مشترك از او دعوت به كار كرد، نپذيرفت. او براى روشنگرى مردم، ياران امام همچون دكتر بهشتى و دكتر آيت را براى سخنرانى دعوت مى‌كرد. ليبرال‌ها از او خشمگين شده بودند. خودم نامۀ تهديد آنها را ديدم. همسرش بيش از ما دلواپس شده بود؛ اما وقتى از او خواست كه مراقب خودش باشد، همان جمله‌اى را از محمود شنيد كه ما هم شنيده بوديم: اينها چيزى نيستند و خداوند إن‌شاءالله محافظت مى‌كند. سال ۱۳۶۱ امامت جماعت مسجد رسول صلى الله عليه و آله وسلم را عهده‌دار بود و مؤسسۀ اسلامى آن را مديريت مى‌كرد. همزمان، در دانشكده افسرى، جانشين مسئول عقيدتى _ سياسى بود و به دانشجويان نظامى تعليم مى‌داد. همۀ اين مسئوليت‌ها به اضافۀ مسئوليت پدرى چهار فرزند قدونيم‌قد، بازهم نمى‌توانست يك كفۀ ترازوى ذهن شيخ‌محمود را آن‌قدر سنگين كند كه كفۀ ديگرش، را دغدغۀ جبهه و پيروزى اسلام بر كفر، سنگين كرده بود. از هر فرصتى براى يارى به جبهه استفاده مى‌كرد. الآن هم كه درحال رسيدن به فرودگاه است، خيال دارد از نزديك با برادران رزمنده ديدار كند. شايد هم در ذهنش برنامه‌اى ريخته است تا كارهاى تهران را سروسامان دهد و بيايد همين‌جا مستقر شود؛ در همين خاك پر از تلاطم جنوب. امروز اول اسفند ۱۳۶۴ است و ناخودآگاه دلم براى مزار روستا تنگ شده است. خاصيت پنج‌شنبه‌ها هميشه همين بوده؛ اما اكنون هياهوى غريبى در دلم برپا شده است كه مى‌توان آن را از صداى مهيبى كه در همين حوالى پيچيد، فهميد. همۀ نگاه‌ها به آسمان است. من هم به دود غليظى در دوردست چشم دوخته‌ام. اگر زمزمه‌ها راست باشد، من اكنون در ميان اين دود، پرواز مردان خدا را مى‌بينم. مى‌شنوم اين همان هواپيماى حامل شيخ‌محمود است كه بعثى‌ها سرنگونش كرده‌اند. قطعات متلاشى شدۀ هواپيما تكه تكه روى خاك خوزستان پاشيده مى‌شود. ديگر نيازى به باند پرواز نيست. بايد به‌سرعت همين آمبولانس، خودم را برسانم به قطعه‌هاى فلزى سوخته؛ به پاره‌هاى آهن هواپيماى ساقط شده. صداى شيخ‌محمود از ميان همهمه‌ها و فريادها مثل هميشه واضح به گوشم مى‌رسد: انسان آفريده نشده است كه تنها لذت و شهوت زندگانى دنيا را بگذراند؛ بلكه هدف از آفرينش انسان عبادت خالق است. آيا عبادت خداوند غير از اين است كه انسان موازين اسلام عزيز را به مرحلۀ اجرا بگذارد؟ درميان سقوط هواپيما پرواز بلند شيخ‌محمود و دوستانش را مى‌بينم. هرچند خاك خوزستان غريبانه تكه‌هاى سوختۀ تن آنها را دربركشيده است، اما روح آنها بالاترين نقطۀ عرش را درمى‌نوردد. بايد خودم را براى رفتن به تهران آماده كنم؛ براى رساندن خبر به همسر و دختر كوچكش؛ به چهار بچۀ قدونيم‌قدى كه به اميد بازگشت پدر از جبهه‌هاى جنوب، ميان حياط خانه چشم دوخته‌اند به آسمان و آمدن هواپيماها را انتظار مى‌كشند.






جعبه ابزار