نورعلی محمدی نژاد گنجی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید نورعلی محمدی نژاد گنجی (۱۳۴۷ بابل _ ۱۳۶۱ کرخه) متولد
شهرستان بابل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش علی نام داشت.نورعلی محمدی نژاد گنجی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.نورعلی محمدی نژاد گنجی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۱ هجری شمسی در منطقه
کرخه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
گل باغ گنج افروز به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
دقيقاً نُه روز از عمليات بيتالمقدس گذشته بود كه با بچههاى گروه تفحص براى پيدا كردن نورعلى عازم منطقه شدم. آخرينبار او را در كرخهنور ديده بودم. وقتى عمليات به پايان رسيد، او را بين بچهها نديدم. خيلى نگرانش شدم! با چند نفر ديگر رفتم و دنبالش گشتم؛ اما اثرى از او نبود. نمىدانستم با چه رويى به روستا برگردم و به مادر چشمبهراهش اين موضوع را بگويم. روزى كه براى اولينبار از طرف بسيج به جبهه اعزام شديم، موقع خداحافظى از خانوادهاش خواست كه اگر شهيد شد، او را در گلزار شهداى زادگاهش، يعنى روستاى «پايين گنجافروز» به خاك بسپارند. من هم كلى سربهسرش گذاشتم و گفتم كه زيادى هواى بهشت برش داشته است! تا مقطع راهنمايى همكلاس بوديم. بعد او رفت حوزۀ علميۀ خاتمالانبياى بابل ثبتنام كرد و مشغول تحصيل علوم دينى شد. چندبار هم مرا تشويق كرد كه پابهپاى او درس بخوانم؛ اما من بچۀ درسخوانى نبودم و مغزم كشش نداشت. ترجيح مىدادم سرِ شاليزارهاى پدرم كار كنم و دامها را به چرا ببرم. در عوض، نورعلى هرچه در حوزه ياد مىگرفت، به من و بقيۀ اهل روستا ياد مىداد. شايد مىخواست زكات علمش را بدهد! روزهايى كه دوشادوش او در تظاهراتهاى ضد رژيم شاهنشاهى شركت مىكردم، به من گفته بود كه قصد دارد براى ادامۀ تحصيل به قم برود. او رفت و هروقت به روستا برمىگشت، فعاليتهاى انقلابى و سياسىاش را ادامه مىداد. هرگز خوشحالىاش را در زمان پيروزى انقلاب اسلامى فراموش نمىكنم! ••• گرماى هوا بيداد مىكرد. عرق شُرشُر از سر و صورت و لباسهايم مىچكيد. لابهلاى پيكر شهدا دنبال نورعلى مىگشتم. با كمك بچهها يكىيكى آنها را داخل اتومبيل حمل شهدا مىگذاشتم. چرا نشانى از نورعلى نبود؟! همينطور كه به پيش مىرفتم، با صحنۀ عجيبى روبهرو شدم. انگار با پتك كوبيدند بر سرم! ميان جنازهها پيرمردى زخمى را ديدم كه يك طرف صورتش سوخته بود و يك پايش قطع شده بود و چند كرم درميان زخمهايش مىلوليدند. پيرمرد بىتوجه به آنها با حرص و ولع در حال خوردن كمپوت بود! در آن برهوت، از كجا كمپوت گير آورده بود؟! جلو رفتم و همين سؤال را از او پرسيدم. گفت مردى ناشناس آمد و كمپوتى به او داد و رفت! ناگهان مثل آدمى كه برق سهفاز به او وصل كرده باشند، چشمهايم از حدقه بيرون زد! همانجا زانو زدم و صداى هقهقم بلند شد. بچهها دورم جمع شدند و مات و مبهوت به من زل زدند. هرچه از من مىپرسيدند كه چه اتفاقى افتاده، زبانم بند آمده بود! آن شب وقتى من و چند نفر از بچهها از نگهبانى برگشتيم، آنها زير نور مهتاب نشستند و مشغول صحبت شدند. من ترجيح دادم كه بروم و كمى استراحت كنم. يك قدم با چادر فاصله داشتم كه صداى آهستۀ نورعلى را شنيدم كه گويا با كسى صحبت مىكرد. وقتى رفتم داخل چادر، جز خودش كسى آنجا نبود. متعجب نگاهش كردم و از او پرسيدم: با كى صحبت مىكردى؟! او هم انگشتش را بهنشانۀ سكوت، جلوى بينىاش گذاشت و از من خواست كه با هم برويم بيرون و قدم بزنيم. بيرون زديم. تا چشم كار مىكرد، سياهى بود. حسابى از سنگر فاصله گرفته بوديم كه نفس عميقى كشيد؛ بعد سر جايش ايستاد و دستش را روى شانهام گذاشت. در سايهروشن مهتاب چهرهاش بهنظرم نورانى مىآمد. لبهايش را تر كرد و به من خيره شد. - برادر! چند روز ديگر حملهاى در پيش است كه اولين شهيد گروه من هستم. نُه روز بعد از شهادتم، شما مىآييد براى جمعآورى شهدا و بين راه پيرمردى را مىبينيد كه يك طرف صورتش سوخته، يك پايش قطع شده و محل زخمش كرم افتاده است. آن پيرمرد در حال خوردن كمپوت است كه تو از او مىپرسى كمپوت را از كجا آوردهاى؟ او هم جواب مىدهد كه مردى ناشناس آن را به او داده و رفته است! درحالىكه مو به تنم سيخ شده بود، از او پرسيدم كه اينها را از كجا مىداند. او جواب داد كسى درون چادر مىآيد و با او حرف مىزند و او صدايش را مىشنود، ولى او را نمىبيند! آن شب تا صبح به حرفهاى او فكر مىكردم تا اينكه شب قبل از عمليات، آنقدر منطقه شلوغ شده بود كه همهچيز از يادم رفت. همان شب بود كه وقتى داخل چادر كنارش نشستم، متوجه شدم كه در حال نوشتن وصيتنامه است: - اى مسلمين! خدا را هميشه مدنظر داشته باشيد كه خداوند شاهد و ناظر اعمال و حاكم در فرداى قيامت است. اى جوانان! از گناه بپرهيزيد؛ حتى در جاهاى خلوت كه خدا بر اعمال شما ناظر است. نورعلى خيلى پاك بود! حساسيت عجيبى دربارۀ حقالناس داشت. بهقول بچهها خيلى خاكى بود. روحانى گروه بود و پابهپاى بچهها با دشمن جهاد مىكرد. باور نمىكردم كه او همۀ اين اتفاقات را پيشگويى كرده بود! صداى محمود كه از بچههاى گروه تفحص بود و فاصلۀ زيادى با من داشت، مرا از فكر پراند. در برابر نگاه پرسشگرانۀ پيرمرد لبخندى زدم و برخاستم. سريع بهطرف محمود دويدم تا ببينم چه مىگويد. هنگامى كه به او رسيدم، سرم را بين دستهايم گرفتم. خدايا! چه مىديدم؟! اين پيكر نيمسوخته كه جاى چند گلوله روى تنش پيدا بود، نورعلى بود؟! بهياد روزى افتادم كه براى اولينبار به خط مقدم آمده بوديم. خوشحال بود و مىگفت: «وقتىكه خمپاره و توپ فرود مىآيد، خدا را پيدا مىكنم!» نورعلى كه با مسئوليت رزمى تبليغى وارد جبهه شده بود، درست چهل روز بعد از اولين اعزامش شهيد شد و چه زود اسمش در ليست عروج قرار گرفت!