حسن جمشیدی جامخانه
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
پانزدهم آذر ۱۳۵۰، در روستای
جامخانه از توابع
شهرستان میاندورود به دنیا آمد. سومین فرزند خانواده بود. پدرش محمود، روحانی بود و مادرش طیبه باقری نام داشت. تا پایان دوره اول راهنمایی در مدرسه جامخانه تحصیل کرد؛ سپس در
حوزه علمیه رستمکلا به فراگیری علوم دینی پرداخت. مجرد بود. به عنوان بسیجی از گردان مالک،
لشکر ۲۵ کربلا در جبهه حضور یافت. چهارم تیر ۱۳۶۷ در
جزیره مجنون در جریان پاتک نیروهای ارتش عراق به شهادت رسید. اثری از پیکرش به دست نیامد و جاویدالاثر است. او را عسگری نیز می نامیدند.
[ویرایش]
چهارم تيرماه سال ۶۷، چندروز ديگر داشت از راه مىرسيد. تكليف چندسال پياپى زحمت و شب نخوابى، قرار بود در چند ساعت معين شود. يعنى نزديك يازده دوازده سال، درس خواندن و به مدرسه رفتن، در يك بازۀ سه ساعته محصول مىداد. شايد سيستم احمقانهاى باشد و اما بههرحال، من روبهرو بودم با اين چالش بزرگ. اينكه يازده سال برنامهريزى و تلاش شبانهروزى را خراب كنم و بىخيال اين زحمات شوم يا اينكه دندان سر جگر بگذارم و هر كارى كه آن روز مىخواستم انجام بدهم را در روز ششم عملى كنم. درست مثل اينكه يك نوار فيلم عكاسى را در طول يازده سال پر كرده باشى و حالا رفتهاى داخل تاريكخانه و دستت را گذاشتهاى روى ماشه و فيلم را كشيدهاى بيرون. حالا لازم است كه چراغ را روشن كنى تا جلوى يك مصيبت را بگيرى. اگر چراغ را روشن كنى، فيلمهايت سوخته. يازدهسال سوخته. اگر چراغ را روشن نكنى، معلوم نيست كه چه بلايى ممكن است سرت بيايد. شايد هم هيچ بلايى. شايد هم هيچ اتفاقى نيافتد. تو مىروى و كنكورت را مىدهى و بعد قبول مىشوى رشتۀ پزشكى و حالا بعد از گذشت ده پانزده سال، متخصصى هستى كه مىتوانى به مردم كشورت كمك كنى. هروقت از مطب بيرون مىآيى، زنگ مىزنى به برادر عزيزتر از جانت حسن. او لابد آن روز كه تو متخصص هستى، دارد خارج فقه مىخواند يا مشغول تدريس در حوزه است. بعد يكروزى به اين نگرانى و دودلى و ترديد كه مىخواسته يازده سالت را بسوزاند مىخواندى. اما اگر حتى يك درصد هم احتمالش وجود داشته باشد، تو را به چنان ترديدى مىاندازد كه برايت ارزش تخصص گرفتن در رشتۀ پزشكى را بىرنگ مىكند. باز با خودت مىگويى، اينهمه سال است كه حسن به جبهه مىرود. اينهمه سال، حالا چرا بايد اين دم كنكورى اين ترديد بيافتد به جان تو؟ اين يكجور وسوسۀ شيطان نيست؟ مگر جان دست خدا نيست؟ تو مثلاً اگر كنكورت را ندهى، مىتوانى تقديرى را به عقب بياندازى؟ اگر قرار بود حسن طوريش بشود، آن وقتى طوريش مىشد كه اينهمه تجربۀ جنگ نداشت. آن روزگار يك طلبۀ نوجوان بود كه با تقليد امضاى بابا، خودش را به جبهه رساند. برادرهاى بزرگ جبهه بودند و بابا مىخواست حسن مثل خودش در لباس طلبگى به مردم خدمت كند و به رفتن جبههاش رضايت نمىداد. آن روز چيزيش نشد، حالا بشود؟ رفيقش هميشه هر جايى مىنشست، تعريف مىكرد كه در هفتتپه، او زير تير و تركش و بمباران به هم روستايىها گفته برويم مجروحين جنگى را كمك كنيم. آنها به آسمان و هواپيماهاى وحشى بعثى نگاه كردند و به حسن گفتند، آخر زير اينهمه بمباران؟ حسن حركت كرده به سمت هفت تپه و آنها هم از صلابت و غيرت حسن انرژى مىگيرند. آن روز پانزده مجروح را نجات مىدهند. هربار كه خمپارهاى مىخورد و بمب مىتركيد، همه شيرجه مىرفتند روى زمين و اما حسن فرياد مىكشيد، ترس آدم را ذليل مىكند، نترسيد. اگر قرار بود حسن طوريش شود، آن وقتى اتفاق مىافتاد كه يك انگشتش در عمليات قدس قطع شد. به هر كسىكه مىدانست سپرده بود، به كسى نگويند انگشتش در جبهه قطع شده. هركسى هم كه مىخواست برايش دل بسوزاند، از خونسردى حسن حيرت مىكرد و مىگفت: «ببين توروخدا ما آمدهايم به كى دلدارى بدهيم.» او هم مىخنديد و مىگفت: «همينجورى هم بهم زن مىدهند، نگران نباشيد.» پس حالا چرا بايد شرايط عوض شود؟ آن هم درست چندروز مانده به كنكور؟ اما شرايط پيچيدهتر از اين بود كه بشود با اين حرفها ترديد را از بين برد. در اينهمه مدتى كه حسن به جبهه رفته بود، تو خوابش را نديده بودى، آن هم خواب به اين واضحى، حتى آن وقتىكه حسن تو را به نكا برد و تو اصرار كردى كه تو را به سينما ببرد. او هرچه تو نق زدى را تحمل كرد و حتى تو را به سينما برد، هرچند سينما بسته بود. بعد برايت فالوده بستنى مفصلى خريد و با اينكه آن روز يكى از بهترين و خوشترين روزهاى دوران بچگيت شد، اما خواب حسن را نديدى. اما حالا درست دم كنكور، تو خواب ديدى كه حسن در صحنۀ نبرد، به شهادت رسيده. همينكه از خواب بيدار شدى، افتادى روى حسن و گفتى من نمىگذارم اينبار به جبهه بروى، اما كى مىتواند جلوى حسن را بگيرد؟ التماس فايدهاى ندارد. حالا اين فكر افتاده به جانت كه نكند اين رؤياى صادقه باشد؟ شايد نبايد از روى پاهايش بلند مىشدى و هركارى مىكرد ولش نمىكردى، مگر چه مىتوانست بكند؟ اعدامت كه نمىكرد. حالا اين فكر دست از سرت برنمىداشت كه بايد همين فردا به جبهه بروى و پيدايش كنى و برش گردانى. همين فردا كه صبح كنكور بود؟ همين فردا كه يازدهسال آزگار درس خواندن در آن معنا مىشد؟ به فرض اين كار را مىكردى، مگر حسن برمىگشت؟ اصلاً، مىتوانستى مگر پيدايش كنى؟ بالاخره تصميمت را گرفتى. تصميم گرفتى كه بمانى و اما به محض اينكه از جلسۀ كنكور بيرون آمدى، يك بليط اهواز بگيرى و حسن را از جبهه برگردانى. اما اين سه ساعت كنكور كه قرار بود يازده سال زحمت را معنا كند، انگار يازده سال طول كشيد. حالا تو متخصص هستى. اما نمىتوانى به حسن زنگ بزنى. آخرين مكالمهاى كه او پشت بيسيم برقرار كرده، اين جمله بوده كه ما در محاصرۀ كامل هستيم و نيروهاى بعثى در چند مترى ما قرار دارند. با اين مكالمه همه اميدوار بودند كه حسن اسير باشد و يك روزى برگردد. تنها كسىكه مىدانست پيكر حسن روزى از مجنون تفحص خواهد شد، تو بودى كه در خواب ديدى چطور شهيد شده.
[ویرایش]
ما الان در مرحله ای هستیم که همه ابرقدرتها با ما دشمنند و سعی می کنند بهانه ای به دست بیاورند و بر علیه اسلام و قران توطئه کنند و بین شیعه و سنی تفرقه بیندازند تا مسلمانان خودشان با یکدیگر گلاویز بشوند و ابرقدرتها به خیال خام خویش سوء استفاده کنند