رضا حق شناس
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
یکم فروردین ۱۳۴۹، در روستای
حاجیکلای سفلی از توابع
شهرستان محمودآباد متولد شد. یازدهمین فرزند خانواده بود. پدرش مصیب و مادرش رقیه عبدی نام داشت. تحصیلاتش را تا پایان دوره راهنمایی ادامه داد و سپس دو سال در
حوزه علمیه قم و یک سال در
حوزه علمیه امام جعفر صادق فریدونکنار به فراگیری علوم دینی پرداخت. مجرد بود. بهعنوان پاسدار از
لشکر ۲۵ کربلا و با سمت جانشین گروهان در گردان حمزه سیدالشهدا در جبهه حضور یافت. بیستوهشتم اسفند ۱۳۶۶ در منطقه
خرمال (
حلبچه) و طی عملیات
والفجر ده، بر اثر اصابت ترکش به سر و دستها به شهادت رسید. هفتم فروردین ۱۳۶۷ در گلزار شهدای حاجیکلا سفلی به خاک سپرده شد. او را رضاعلی نیز مینامیدند. (برادرش حسین روحانی است.)
[ویرایش]
پدر بود و پسر. پدر بود كه به مدرسه رفت يا كسى كه به مدرسه رفت، براى پدر خبر آورد كه كار پسرت رضا و نوهات نصرالله درآمده و آن دو، در مدرسه حبساند. - حبس؟ بچههاى ابتدايى را هم مگر حبس مىكنند؟ - نه فقط حبس. فلك شدهاند و كتك خوردهاند. دماغشان هم شكسته. - دماغ او يا نصرالله؟ پسر، رضا بود و نوه نصرالله. پسر و نوه دخترى مصيب حق شناس كه كشاورز بود، در يك مدرسه در روستايشان «حاجى كلاه» درس مىخواندند. مصيب خيالش راحت بود كه اين دو پشت هماند. رفيق هماند. دايى و خواهرزادگى جاى خود، هر دو حالا حبس بودند و كتك خورده. دماغ يكىشان هم شكسته. قرار بود، مدير يا ناظم يا فراش يا معلم، به ساواك زنگ بزنند و هر دو بچه را بازداشت كنند و شايد كار به مصيب و مادر بچهها هم مىكشيد. كار اگر به ساواك و بازجويى مىكشيد، ماجرا بيخ پيدا مىكرد. چون خانواده حقشناس، در گروههاى مذهبى كار تشكيلاتى مىكردند و اعلاميه امام و نوارهايش را پخش و تكثير مىكردند. پدر اما به اين فكرها نمىافتد. او مدعى است كه چرا بايد بچه ابتدايى را فلك كنند، حبس كنند يا دماغش را بشكنند. مدير با عصبانيت فرياد كشيد: كتابهاى رضا را ديدهاى تا حالا؟ پدر نديده بود. مدير مدرسه به فراش دستور داد كه كيف رضا يا نصرالله را باز كند و يكى از كتابهايشان را به پدر نشان بدهد. كتاب كه ظاهر درستى داشت. مشكل از كجا بود؟ فراش كتاب را ورق زد. عكس شاهنشاه آريامهر، درحالىكه چشمهايش به شكل خنده دارى درآمده و صفحه بعد عكس فرح، زن شاه كه شاخ دارد و پدر در اين موقعيت هر كارى هم كه بكند، نمىتواند جلوى خندهاش را بگيرد. بههرحال ماجرا به خير گذشت و كار به ساواك نكشيد. چون آنقدر عكسهاى كتابها خنده دار بود كه مدير بايد به اين فكر مىكرد كه ساواك نكند او را هم مواخذه كند. پدر اما خيلى وقتها براى پسر نگران مىشد. خيلى پيش مىآمد، پسر وقتى به خانه مىآمد، پدر مىپرسيد، باز هم كه اين پيراهن كهنه را پوشيدى، پس آن پيراهن نويى كه موقع رفتن پوشيده بودى كجاست؟ و خودش مىدانست كه پسر پيراهنهاى نو را به رفقايش مىدهد. فقط كافى است كه كسى بگويد، رضا چه پيراهن قشنگى تنت است يا كافى است كه ببيند رفيقش پيراهن ندارد. پسر مىگفت كه رفاقت يعنى يكى شدن. پدر جبهه بود و پسر. خودش اسم پسرش را در حوزه علميه فريدونكنار نوشت. كنار جاده فريدونكنار، يك تابلوى بزرگ وجود داشت كه حالا تازگىها با كشيدن اتوبان، آن را برداشتهاند. روى تابلو نوشته شده بود: سلامتى امام صلوات. پسر به پدر گفت: اين تابلو را كه مىزنيم، مىنويسم امام. امام زمان را بنويسيم يا امام خمينى؟ پسر گفت: فقط مىنويسيم امام، تا هر كسى هر جورى كه دلش خواست، نيت كند. پسر هنوز پانزده ساله نشده بود. پدر توى جبهه مجروح شد. نوهاش، نصرالله شهيد شد. پسر هواى شهادت به سرش خورد و با مادرش رفت به محل اعزام نيرو. قدش كوتاه بود. پا بلندى كرد. اصرار كرد. پدر اگر آنجا بود، مىگفت من كه الآن جبهه هستم، برادرها و دامادمان هم كه جبهه است، نوهام كه تازه شهيد شده، تو بمان توى حوزه، درسَت را بخوان. اما پسر اعزام شد. پدر جبهه بود و پسر هم. پدر مجروح شد و در بيمارستان بسترى؛ موج انفجار، پسر را هم بلند كرد و از كوه پايين انداخت و پايش را شكست. پدر بسترى بود و پسر هم. پسر اما به عيادت پدر آمد با پاى شكسته. پسر با پاى شكسته باز به منطقه رفت. پسر در منطقه قد كشيد و در جبهه مسؤول ورزش صبحگاهى و مسؤول تبليغات و بعدها فرمانده شد؛ فرمانده گردان. پدر به جبهه اعزام شد و به گردان پسر تقسيم شد. حالا پدر نيروى پسر بود. پدر كنار پسر بود. پسر از صبح تا شب زحمت زيادى كشيده بود. شب قبل از عملياتى كه لو رفته بود و كنسل شده بود. ساعت دوازده شب. پدر مىخواهد استراحت كند و خسته است. سه نفر از بچههاى گردان، هى شلوغ مىكنند؛ بگو و بخند و مزهپرانى. پدر به پسر مىگويد: اينها چرا اينجورى مىكنند؟ بهشان دستور بده بخوابند. پسر لبخند مىزند. اين شور علميات است. پسر براى پدر كيسه خواب مىآورد و مىگويد: توى اين كيسهخواب اذيت نمىشوى. بگذار بخندند. پدر دم سحر از خواب بلند مىشود. كيسه خواب را باز مىكند. آن سه جوان پر انرژى خوابشان برده. پدر، پتو رويشان مىكشد كه سرما نخورند. پسر كنار چراغ فانوسى كه نورش تا ته كم شده، مشغول كتاب خواندن است: - پسر، تو هيچ نمىخوابى؟ - نه. اذان مىدهند. نماز مىخوانند. همه مشغول صبحانه هستند. پدر مىگويد: رضا كجاست؟ مىگويند: دارد ماشين را بار مىزند. پدر سر تكان مىدهد كه پسر نه هيچ خوابيده و نه چيزى خورده. عمليات هم كه لو رفته و كنسل شده. پدر مىخواهد براى پسر، همسر اختيار كند. پسر مىگويد من خواب ديدهام كه شهيد خواهم شد. وصيتش را روى نوار ضبط كرده و به مادرش داده. پدر براى پسر خواستگارى مىرود. پسر مىخواهد كه زن سيده برايش بگيرند. پدر قبول مىكند و اما هر جا براى پسر به خواستگارى مىرود، قبول نمىكنند. خواستگارى براى كسى كه همين لحظه خواستگارى هم در جبهه است؟! بالاخره يك دختر سيده با ديدن عكس پسر، قبول مىكند. پدر براى پسر نامه مىنويسد كه قول و قرار عقد گذاشتهاند. پسر برمىگردد، اما قبل از برگشتن، پر كشيده است و براى پدر در وصيتش نوشته است: پدرم! مىدانم چه احساسىداشتيد كه مىخواستيد دامادم كنيد، ولى بدان عروس من شهادت و تيرى كه بر قلبم مىخورد، عقد ما را مىخواند و خانه نو را در قبر كوچكم انتخاب كردم تا عروسم را از جبهه به اين وادى بياورم و به مردم بشناسانم كه پدرم اين چنين پسرى داماد كرده و يكى از بهترين عروسهاى دنيا را كه همان شهادت است، عاشق شده؛ پس پدرم! خوشحال باش و بدان كه مسلمان واقعى، عاشق حق است عاشق ملكوت است، عاشق انسان شدن است. همرزمانش نقل مىكنند كه در منطقه فاو دلاورانه با دشمن مىجنگيد. دشمن زبون كه تاب و توان و قدرت مقابله با رزمندگان را در ميدان نبرد نداشت، بمباران شيميايى را آغاز كرد. رضا طورى در و الفجر ۸ شيميايى شد كه حتى لمس پيكرش، براى پدر ممكن نيست. عروسى كردن جاى خود دارد. پدر تنها مىتواند براى پسر مراسم تشييع و تدفينى در روستاى حاجىكلا برپا كند.