• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

سید صادق موسوی پور

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید سید صادق موسوی پور (۱۳۴۱/۰۵/۰۱ بهشهر _ ۱۳۶۰/۱۰/۲۹ چزابه) متولد شهرستان شهید پرور بهشهر استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد ، مادرش فروغ السادات؟ و پدرش سیدحبیب نام داشت.سید صادق موسوی پور در سايه محبت هاي پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکي را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت ، تحصیلات را در مقطع سوم راهنمایی با موفقیت پایان رسانید و سپس در حوزه علمیه تحصیل علوم دینی کرد. شهید بزرگوار مجرد و فرزند چندم؟ خانواده بود.سید صادق موسوی پور در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۰/۱۰/۲۹ هجری شمسی در منطقه چزابه / بستان بر اثر اصابت ترکش به سر شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت . پیکر پاک شهید پس از تشییع و در بهشت رضا علیه السلام مشهد به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

این روزها هر کسی به خانه ما می آید از من میپرسد جریان آن زاویه ۹۰ درجه ای که روی دیوار سیمانی حیاط کشیده شده، چیست. کنجکاو شده اند که چرا من آن را پاک نمیکنم صادق جان هر بار به يك نحوی از جواب دادن طفره میروم تا به کسی نگویم که به همان خط عمودی - افقی دل بسته ام. سال ۱۳۴۲ که تو به دنیا آمدی ما در بهشهر زندگی میکردیم پدرت که روحانی ،بود در گوشت اذان .خواند هرگاه که از نماز جماعت مسجد برمیگشت آیات قرآن را آهسته برایت زمزمه میکرد تا از همان کودکی با قرآن و اسلام مأنوس شوی مدتی بعد به قم رفتیم. چند وقتی هم در نجف زندگی کردیم و بعد به مشهد برگشتیم. تحصیلات راهنمایی را به پایان میرساندی که یک روز زودتر از روزهای دیگر به خانه آمدی وقتی دلیلش را از تو پرسیدم، گفتی قرار بود که شاه برای بازدید به مدرسه بیاید اما تو با دوتا از دوستهایت از مدرسه فرار کردید تا مجبور نباشید جلوی شاه رژه بروید. همان روزها بود که پایت را توی یک کفش کرده بودی که دیگر به مدرسه نروی چون نمیتوانستی بی حجابی خانمهای آنجا را تحمل کنی. ما هم از این تصمیمت استقبال کردیم تو در حوزه علمیه مشغول تحصیل شدی مدتی بود که با پدرت در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت می کردی. شبها که به خانه می آمدی کاغذهایی را با خودت میآوردی و آنها را در سوراخ - سنبههای خانه قایم میکردی؛ تا روزی که ساواك ریخت توی خانه و همه جا را تفتیش کرد من متوجه نشده بودم که آن کاغذها اعلامیه های امام رحمها الله بودند. انقلاب که پیروز شد حسابی پی درس و حوزه را گرفتی در کنار آن با چندتا از دوستهایت در یک گروه رزمی شرکت کرده بودی و چهار ماه تاكتيكها و تكنيكهای رزمی سخت چریکی را آموزش دیده بودی تا بتوانی از دستاوردهای انقلاب حفاظت کنی در همان دوران بود که يك شب به خانه آمدی و برایم تعریف کردی که یکی از خانه های تیمی منافقین را شناسایی و منهدم کردی خیلی نگرانت بودم و مدام توصیه میکردم مراقب خودت باشی که مبادا بلایی سرت بیاورند؛ ولی تو بیدی نبودی که با این بادها بلرزی جنگ که شروع شد به کردستان رفتی تا با گروهکهای ضدانقلاب مبارزه کنی سه ماه آنجا ماندی و بعد برگشتی و تحصیلاتت را در حوزه ادامه دادی. مدتی ،گذشت گویا دلت دوری از جبهه را تاب نمی.آورد دوباره عازم جبهه جنوب شدی چند وقتی میشد که از تو خبر نداشتیم؛ تا اینکه یکی از همرزم هایت به خانه ما آمد و گفت که حالت خوب است و در خط مقدم ،هستی به این خاطر هم نمیتوانی نامه بنویسی. او از شجاعتت برای ما تعریف کرد. شبی که برای شناسایی با چند تا از همرزم هایت عازم منطقه شده بودی، نیمه های راه تو از بقیه جدا شده و در تاریکی شب دستت به تانك خورده بود با خودت فکر کرده بودی که تانک خودی است تا این که صدای چند نفر را شنیده بودی که عربی حرف میزدند خوشحال از این که مواضع عراقیها را شناسایی کرده ای با عجله خودت را به سنگر رسانده و اطلاعات را در اختیار فرمانده قرار دادی به خانه که برگشتی چند روزی به حوزه رفتی و دوباره عازم جبهه شدی این بار وقتی برگشتی در واحد تعاون سپاه پاسداران مشغول فعالیت شدی. اخبار جنگ را که میشنیدی آرام و قرارت را از دست میدادی در یکی از آن شبها همگی دور کرسی جمع شدیم. تو که پوست پرتقال را میکندی با لحنی بین شوخی و جدی به برادرهایت وصیت کردی اگر شهید ،شدی دوچرخه ات را حسین و ساعتت را باقر ببرد حسین درس بخواند و باقر هم راهت را در جبهه ادامه بدهد همین هم شد؛ حسین در سنگر حوزه و باقر در جبهه راهت را ادامه دادند. وقتی برای بار چهارم عازم جبهه ،شدی قبل از این که از زیر قرآن تو را رد کنم با ماژیک سیاهی که در دست داشتی روی دیوار يك خط عمودی کشیدی و گفتی عمودی میروم بعد خطی افقی کشیدی و گفتنی افقی برمیگردم آن روز فکر کردم مثل همیشه شوخی میکنی خندیدم و تا دم در بدرقه ات کردم. قبل از این که راه بیفتی به من گفتی اگر برایت خبر آوردند که پسرت مجروح شده بدان که شهید شدم چون اگر مجروح بشوم برنمیگردم من با گلوله خمپاره ۶۰ شهید میشوم. از آنجایی که پسر شوخ طبعی ،بودی حرفهایت را جدی نگرفتم و امید داشتم که به سلامت برگردی مدتی از رفتنت گذشته بود كه يك روز زنگ خانه را زدند در را که باز کردم پستچی نامه ای را به من داد اسمت را که روی نامه ،دیدم آن قدر ذوق زده شدم که همان جا نامه را باز کردم تو نوشته بودی که در جبههٔ چزابه دیده بان هستی و آنجا پر است از جنازهٔ عراقیها از روزی تعریف کرده بودی که عراق آن قدر روی سرتان آتش ریخته بود که نمی توانستید از سنگر بیرون بروید. شما هم مشغول خواندن دعای توسل بودید. از معجزه دعا، شما هم توانسته بودید با يك تانك كه قبلاً خراب بود بسیاری از سنگرهای عراقی ها را بزنید. هفته پیش زنگ تلفن به صدا درآمد و پدرت گوشی را برداشت. وقتی سر سفره برگشت رنگش پریده بود. به من گفت که تو زخمی شدی. یاد حرف آخرت افتادم هری دلم ریخت نتوانستم لب به غذا بزنم. ۵ دقیقه بعد دوباره زنگ زد پدرت از شخصی که آن سوی خط تلفن بود خواهش کرد که حقیقت را بگوید آن شخص هم به پدرت گفته بود بیست و نهم دی ماه در تنگه چزابه با گلوله خمپاره ۶۰ شهید شدی. پسرم! یعنی حتی نحوه شهادتت را هم به تو الهام کرده بودند؟! کاش آن روز حرفهایت را جدی گرفته بودم و لااقل يك دل سیر نگاهت می کردم. وقتی پیکرت را آوردند سر و دستت از بدنت جدا شده و اجزای شکمت بیرون زده بود سرت را به تنت ملحق کرده بودند که از دیدنت شوکه نشویم. ما با خدا معامله کرده بودیم و خودش صبر پذیرش آن را به ما داده بود. پسرم حالا دارم به مراسم با شکوهی فکر میکنم که پیکرت را دور حرم امام رضا علیه السلام طواف دادیم و بعد در بهشت رضا علیه السلام به خاک سپردیم. در وصیت نامه ات نوشته بودی که به خواهر كوچكترت فاطمه كمك كنيم تا مبلغ دین .شود. چرا که مبلغ زن، کم داریم. حالا من مانده ام و این خط عمودی - افقی که هر گاه دلتنگی به سراغم می آید روی پله مینشینم و ساعتها به آن خیره میشوم و با تو حرف میزنم. وقتی خبر شهادتت را آوردند پایین آن این جمله را حک کردم یادگاری سال ۶۰ از پسرم صادق






جعبه ابزار