• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

سیدحسن فتاحی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید سیدحسن فتاحی (۱۳۴۴/۱۲/۰۹ بهشهر _ ۱۳۶۴/۱۱/۲۴ فاو) متولد شهرستان شهید پرور بهشهر استان مازندران است. شهید فتاحی در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد ، مادرش سیده انسیه فتاحی و پدرش سیدعماد نام داشت.سیدحسن فتاحی در سايه محبت هاي پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکي را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت ، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند چندم؟ خانواده بودند.سیدحسن فتاحی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۴/۱۱/۲۴ هجری شمسی در منطقه فاو شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت . پیکر پاک شهید پس از تشییع و در سرخنکلاته گرگان به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

در بهشهر غريب بودند و دانشگاه خوابگاه نداشت. دربه‌در دنبال خانۀ اجاره‌اى مى‌گشتند و پيدا نمى‌كردند. روزى كه درِ خانه‌مان را زدند، داشتند نااميد مى‌شدند از پيداكردن خانه. فصل اجاره نبود و خانۀ خالى كم گير مى‌آمد. خانۀ دانشجويى هم خيلى كمتر پيدا مى‌شد. نشانى خانه را كسى به آن‌ها داده بود كه نمى‌دانستند كيست. دلم نيامد به آن‌ها بگويم: «نه.» به‌خصوص كه آن دودختر در اين شهر غريب بودند و جايى را نداشتند. من كه غم غربت تو را كشيده بودم، مى‌دانستم غريبى چقدر سخت است. هروقت ياد غريبى‌ات مى‌افتم، براى غريبى امام‌حسن مجتبى عليه السلام هم اشك مى‌ريزم. جگرم آتش مى‌گيرد. دلم مى‌لرزد از روضۀ امام‌حسن عليه السلام كه دشمن پيكرش را تيرباران كرد. پسرم! اسمت را حسن گذاشتم تا هميشه به ياد غريبى امام‌حسن عليه السلام باشم. تو هم از نوزادى غريب بودى و دور از وطنت متولد شدى. اسفند ۱۳۴۳ هنوز يك‌ماه مانده بود تا به دنيا بيايى. قرار بود من و پدرت به‌جاى عيدديدنى فروردين، اسفند به دوآب برويم. عمويت، كه معاون ايستگاه راه آهن بود، به ما خبرداد اقواممان براى ييلاق به پل‌سفيد رفته‌اند. شب را نزدشان مانديم تا صبح با قطار سريع‌السير به پل‌سفيد برويم. همان جا بود كه درد شديدى گرفتم و تو به‌دنيا آمدى. قربانت بروم كه هم آمدنت به اين دنيا غريبانه بود، هم رفتنت از اين دنيا. روزى كه دخترهاى دانشجو اتاقت را اجاره كردند، عكست را از بالاى طاقچه برداشتم. همان عكسى كه عمامه مشكى و عبا تنت است. آخرين‌بار كه آمدى، آن را برايم گرفتى. دوازده‌تا عكست را به دوازده‌نفر از فاميل دادى. حلاليتت را طلبيدى و رفتى. عكست را به آن‌ها نشان دادم و گفتم: «اينجا منزل شهيد است. حجابتان را حفظ كنيد و نمازتان را به موقع بخوانيد.» آن‌ها مانتويى بودند. دلم نمى‌خواست با وضع ناجور در محله ديده شوند. دوتا چادر مشكى به آنها هديه دادم. چادرها را گرفتند و تشكر كردند. مرتب كه شدند، نزد آن‌ها رفتم. براى‌شان چاى و كلوچه بردم و كنارشان نشستم. خواستم عكست را از آن اتاق بردارم. يكى از دخترها پرسيد: «اينجا اتاق پسرتان بود؟» سرم را تكان دادم و گفتم: «قربانش بروم كه اينجا هم نماز و دعايش را مى‌خواند و هم درس‌هاى حوزه‌اش را.» آهى كشيدم و گفتم: «كاش! پيكرش را مى‌ديدم و در تشييع‌جنازه‌اش بودم.» دخترها باتعجب نگاهم كردند و پرسيدند: «چرا نتوانستيد پيكر پسرتان را ببينيد؟» براى‌شان تعريف كردم كه تو را با يك سيدحسن ديگر اشتباه گرفته و در روستاى سرخنكلاته گرگان دفن كرده بودند و ما فكرمى‌كرديم در جبهه مشغول عمليات هستى كه به مرخصى نيامده‌اى. از عشقت به جبهه رفتن گفتم كه باعث شده بود چندجا ثبت‌نام كنى تا مبادا جا بمانى: سارى، محمدآباد، دودانگر و بهشهر. آخر هم نمى‌دانم ازطرف كجا اعزام شدى. از روزهايى گفتم كه دلم بى‌قرار بود و نمى‌دانستم چه شده است. روزى كه اقواممان از روستا به بهشهرآمدند، فهميدم چرا دل توى دلم نيست. شك كردم كه خبرى هست؛ به‌خصوص كه اقوام با سبدهاى نان خشك و خرما آمده بودند. پدرت، آن شب دير به خانه آمد. با همه احوالپرسى كرد و به اتاقت رفت. نمازى خواند و سجده‌اى طولانى كرد. نفهميدم نماز و سجدۀ طولانى‌اش براى چه بود. بر سر سفره دست‌هاى لرزانش را ديدم و يقين كردم خبرى از تو شد. گفتند كه دوهفته پيش در عمليات والفجر هشت شهيد شدى. غواص بودى و مى‌خواستى بى‌سيم را به بچه‌هاى آن‌طرف اروند برسانى. در آب، تركش به پا و پهلوى راستت خورد. پدرت به گرگان رفت و مزارت را ديده بود، اما نمى‌دانست چطور ماجرا را به من بگويد. حسن‌جان! آن‌ها از سنّت پرسيدند. گفتم: «آرزو داشتم براى پسر ۲۱ ساله‌ام زن بگيرم. حرفش را كه مى‌زدم، سيدحسن با لبخند سرش را تكان مى‌داد. روز اعزامش، كاغذى را به پدرش داد كه حرف دلش را نوشته بوده: «پدرم! از من خواسته بودى كه ازدواج كنم. هرعاشقى بايد با معشوق خود ازدواج كند. من عاشق اسلام و جهاد در راه خدا و عازم جبهه هستم تا دين خدا را يارى كنم. جهاد كنم و به شهادت برسم. من مى‌خواهم با شهادت ازدواج كنم». از دل‌وجرئت براى‌شان گفتم. از زمان نوجوانى‌ات كه با پدرت به تظاهرات و راهپيمايى مى‌رفتيد و اعلاميه‌هاى امام‌خمينى رحمه الله را به خانه مى‌آورديد. با خواهر و برادرهايت از روى اعلاميه مى‌نوشتيد و خودت شبانه آن‌ها را در كوچه وخيابان پخش مى‌كردى. جملۀ معروفت را هم گفتم: «در غياب حضرت ولى‌عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف ما بايستى جاناً، كاملاً و قدماً در اختيار ولى فقيه باشيم و لحظه‌اى امام رحمه الله را تنها نگذاريم.» يكى از دخترها جمله‌ات را پشت تقويمش نوشت. دفترچۀ تو به يادم آمد كه در آن كارهايت را مى‌نوشتى تا كار اشتباهى را دوبار انجام ندهى. حتى كارهاى مكروه. برنامۀ رفتن به جمكران و حرم را هم مرتب مى‌نوشتى. هربار كه مى‌رفتم به آن‌ها سر بزنم، برايم چاى تازه، دم مى‌كردند و مى‌گفتند: «بازهم از پسرتان مى‌گوييد؟» من كه چهارتا گوش شنوا پيدا كرده بودم، خاطراتت را مرور مى‌كردم. هنوز اعزام اولت را خوب به ياد دارم. ساكت را باز كردى و ديدى مداركت نيست. ساك را گشتى، اما مداركت پيدا نشد. سرت را روى زانوهايت گذاشتى و با گريه گفتى: «ديديد من جا ماندم.» گفتم: «مادرجان! اين جنگ تمام نمى‌شود. در اعزام بعدى برو.» تمام وسايل اتاق را گشتى و مداركت را در كتاب آيت‌اللّه دستغيب پيدا كردى. كتاب‌هايشان را كه ديدم، از كتاب خواندن‌هايت گفتم كه هميشه كتاب‌هاى شهيد مطهرى و دستغيب، كنار دستت بود. خبر داشتم مقاله‌اى هم دربارۀ نهضت امام‌حسين عليه السلام و نهضت امام‌خمينى رحمه الله نوشته‌اى. قند و نباتى از داخل قندان برداشتم و از روزهاى حجره‌ات گفتم: «وقتى در حوزۀ رضويۀ قم بود برايش چاى، قند، برنج و چيزهاى ديگر مى‌گذاشتم، اما همه را در خانۀ عمويش مى‌گذاشت و مى‌رفت. حتى با پولى كه پدرش به او مى‌داد، براى اقوام سوغاتى مى‌خريد و به آن‌ها مى‌گفت: «ببخشيد! كمى از ما و كرم ازخداوند»» به ميز كوچك و بالش‌هاى نرمشان كه نگاه كردم، ياد تو افتادم: «سيدحسن در يك زيرزمين تاريك و نمور، زير نور شمع درس مى‌خواند. پدرش به قم رفت و اوضاعش را كه ديد. با دوستش براى سيدحسن و پسرعمۀ طلبه‌اش يك جاى خوب كرايه كرد.» با دخترها مأنوس شده بودم. حس مادرانه‌ام مى‌گفت كه تو آن‌ها را به اينجا فرستاده‌اى؛ حالا كه مى‌ديدم چادرمشكى‌ها را سر كردند و نماز اول وقتشان را فراموش نمى‌كنند. آن‌ها را فرستادى تا تو را در خاطراتت ببينم و حسرت ديدار پيكرت اين‌قدر دلم را نسوزاند. روزى‌كه دخترها به شهرشان مى‌رفتند، از تو جمله‌اى يادگارى مى‌خواستند. وصيت‌نامه‌ات را به دستشان دادم و آن‌ها خواندند: «وصيتم اين است كه با دين اسلام آشنا شويد و از خدا بخواهيد توفيق عمل به وظيفه را به ما عنايت فرمايد.... در هرعبادت و كارى كه انسان براى خدا انجام مى‌دهد، اگر سختى بيشترى بكشد؛ در مقابل، خداوند اجر بالاترى مى‌دهد.»






جعبه ابزار