• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

شعبانعلی وزین

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



بيست و چهارم ارديبهشــت ،۱۳۳۵ در شهرســتان بابل به دنيا آمد. پدرش رجــب، كارگر بود و مــادرش هاجر نام داشــت. داراي تحصيالت حوزوي تا پايان سطح سه و روحاني بود. سال ۱۳۵۶ ازدواج كرد و صاحب دو پســر شد. از سوي مركز اعزام روحاني در جبهه حضور يافت. بيســت و نهم بهمن ،۱۳۵۹ در ذوالفقاريه آبــادان بر اثر اصابت تركش خمپاره به ســر، شهيد شــد. پيكر او را در گلزار شهداي معتمدي زادگاهش به خاك سپردند.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

همۀ خانه را دور زدم. حتى طرف پله‌ها رفتم كه مامان در آغوشم گرفت و گفت: «محمد كجا ميرى‌؟» گفتم: «بابا!» گفت: «مياد صبر كن. رفته برات قاقا بخره. مياد!» شروع كردم به بهانه گرفتن. معناى قاقا را مى‌دانستم؛ معناى بابا را مى‌دانستم. معناى مامان را مى‌دانستم، ولى معناى نبودن را نمى‌فهميدم؛ اينكه نيست و يك‌باره از در مى‌آيد. مى‌رفتم به در مى‌زدم. مى‌خواستم در را باز كنم. بروم بيرون حياط. بروم ببينم آنجا نيست. هربار كه مى‌آمد، اول لباس قشنگ آبى و قرمز تنم مى‌كرد و از همان عطرهاى خودش به من مى‌زد، بوى او را مى‌دادم و موهايم را مثل موهاى خودش شانه مى‌زد، و من مثل او مى‌شدم. مامان هم خيلى خوشحال بود؛ داداش مرتضى را بغل مى‌كرد، من هم دستم را در دستان بزرگ بابا مى‌گذاشتم و بزرگ مى‌شدم. بابا به من مى‌گفت: «بگو قُل. بگو هُوَ و...» و من هرچه او مى‌گفت، تكرار مى‌كردم. بابا برايم بادكنك توپى قرمز و آبى مى‌خريد. آن بار برايم يك موى چوبى سفيد خريد. يك موهايى كه سفيد و شيرين بود. چوبش را گرفتم و دهنم را به طرف موهاى سفيد مى‌بردم. خيلى شيرين بود و به صورتم مى‌چسبيد. بابا دستم را گرفته بود و من دستۀ چوبى را. رفتيم و رفتيم تا رسيديم به جايى كه فقط من و بابا بوديم. بابا گفت: «پسرم اينجا حرم است. به حضرت معصومه عليهاالسلام، دختر امام موسى كاظم عليه السلام سلام بده». بعد خودش بر روى سينه‌اش دست گذاشت و سلام داد. من هم با او خم‌وراست شدم. مامان گفت: «بچۀ دوساله هنوز نمى‌فهمه! شما بهش اين چيزا رو ياد مى‌ديد! اون الان فقط پشمك مى‌فهمه». بابا گفت: «بچه از وقتى توى شكم مادرش است مى‌فهمه چه برسه كه الان دو سالشه». لپم را بوسيد و گفت: «من بروم نماز بخوانم». سفت به پايش چسبيدم تا از او جدا نشوم. بابا در آغوشم گرفت و گفت: «بايد آرام بنشينى. پشمكت را بخور تا بابا نماز بخواند». من نشستم و چوب را روى پاهايم گذاشتم. آقايى نماز مى‌خواند؛ صدايش مى‌آمد، ولى خودش ديده نمى‌شد. امروز هم مى‌خواهم دوباره با او بروم همان‌جا و دوباره موى شيرين بخورم. همان‌جا كه خيلى روشن بود و خيلى آيينه و يك اتاق سبز داشت كه همه دورش مى‌گشتند و بوى عطر مى‌داد، من مى‌خواهم به همان‌جا بروم. مامان پايين چارقدش را با گره بسته است. مى‌گويد من آن‌قدر حرف زدم و بابا بابا كردم كه او يادش رفته، و چيزى را گم كرده است. مى‌پرسم: «گم شده‌؟ بابا گم شده‌؟» مامان فقط نگاهم مى‌كند و سرش را تكان مى‌دهد. ناراحتى در صورتش باعث مى‌شود فكر كنم الان گم مى‌شوم. دو دستم را باز مى‌كنم و مامان من و داداش را با هم بغل مى‌كند و دور اتاق راه مى‌برد. جلوى آيينه مى‌ايستد؛ جايى كه عكس بابا هست. همان عكسى كه در آن بابا به مدرسه رفته و لباس‌هاى مدرسه‌اش را پوشيده و يك كلاه سفيد به سرش بسته و چادرى مثل چادر مامان دارد كه روى شانه‌اش مى‌اندازد و به مدرسه مى‌رود. من هم بزرگ شدم، مى‌خواهم به مدرسۀ بابا بروم. مامان داداش را در گهواره مى‌گذارد. من را هم لب طاقچه مى‌ايستاند. من از بلندى مى‌ترسم، ولى جيغ نمى‌كشم. بابا گفت كه نبايد جيغ بكشم؛ بايد فرياد بزنم. من هم دستم را مشت مى‌كنم و فرياد مى‌زنم: «مرگ بر دشمن! مرگ بر...» مامان مى‌خندد. من دوباره دستم را مشت مى‌كنم و تكان مى‌دهم. مامان خيلى ذوق مى‌كند. من را بغل مى‌كند و يك‌بار ديگر دور اتاق مى‌چرخاند. بعد مى‌گذارد كنار گهواره تا مراقب داداش باشم. بابا بيايد با هم جنگ بازى مى‌كنيم. مى‌رويم پشت پشتى قايم مى‌شويم و با هم توپ پرت مى‌كنيم به دشمن. بعد بابا مى‌گويد: «اللّه اكبر، خمينى رهبر». من هم همين را مى‌گويم و مامان و بابا از اينكه من ياد گرفته‌ام اين همه حرف بزنم، مى‌خندند؛ ولى من دوست دارم بابا اينجا باشد. هميشه وقتى نيست، مى‌روم در را باز كنم و صدا كنم بيايد؛ ولى مامان در را قفل مى‌كند و نمى‌گذارد بيرون بروم. ننه‌جان پشت در مى‌آيد و به مامان مى‌گويد كه بگذار محمد پيش ما بيايد. مامان در را باز مى‌كند. من شروع مى‌كنم به ننه ننه گفتن. ننه‌جان خوشش مى‌آيد و دستم را مى‌گيرد و مرا پايين به اتاق خودش مى‌برد و به مامان مى‌گويد كه از بچه‌ها توقع نداشته باش بفهمند. آنها هنوز خيلى كوچك‌اند؛ نمى‌فهمند شهيد كيست و بهشت و جهنم كجاست. من و شما هم كه فهميده‌ايم هنوز طول مى‌كشد تا باور كنيم. من خوشحال مى‌شوم و مى‌گويم: «بريم بيرون؛ بريم بيرون». ننه‌جان مى‌گويد صبر كنم تا بابابزرگ بيايد. او هم از بابا حرف نمى‌زند. من را جلوى يخچال مى‌برد، در آن را باز مى‌كند و مى‌گويد: «چى مى‌خواهى‌؟» من هيچى نمى‌خواهم. من ميوه دوست ندارم، مو مى‌خواهم. موى‌هاى ننه‌جان بى‌مزه است. موى شيرين مى‌خواهم. اين حرف‌ها را مى‌گويم و ننه‌جان نمى‌فهمد. يك سيب مى‌گذارد كف دستم؛ يك سيب زرد سفت. دندان‌هايم را در آن فرو مى‌كنم و مى‌بينم شيرين است و گاز دوم را مى‌زنم. صداى زنگ در خانه كه بلند مى‌شود، به‌طرف در مى‌دوم. باباست! بابا! دستم به قفل نمى‌رسد و ننه‌جان در را باز مى‌كند. يك نفر آمده كه ساك بابا دست اوست. نگاه مى‌كنم، بابا نيست. آقا همراه بابابزرگ به اتاق ما مى‌آيند. داداش مرتضى هم بيدار شده است. لباس‌هايى كه آقاى مهمان پوشيده، كثيف نيست. مامانم نمى‌گويد خودت را خاكى كردى. هيچ‌كس با او دعوا نمى‌كند. آقا ساك را زمين مى‌گذارد. من ساك را پيش مامان مى‌برم؛ چقدر سنگين است. زيبش را كه باز مى‌كنم. مامان هيچى نمى‌گويد. حتى نگاهم نمى‌كند. من همۀ چيزها را بيرون مى‌ريزم. بابابزرگ چيزى مى‌پرسد و مهمان مى‌گويد: «همان‌طور كه خودتان اطلاع داريد. شهيد وزين، كه خدا با شهداى كربلا محشورش كند، بار اول غذا مى‌برد براى خط مقدم؛ اما اين‌بار خودشان اصرار كردند كه خمپاره‌انداز شوند. دشمن در خط آبادان، ساعت ۴:۴۵ صبح آتش انداخت و آقا با چند برادر ديگر شهيد شدند؛ ساك شهيد پيش من ماند و من بر خودم لازم ديدم كه آن را برگردانم». در ساك هيچى نبود. همه‌اش چيزهايى بود كه مامان به او داده بود؛ مامان گفت: «ما مى‌خواهيم به بابل برويم و مراسم بگيريم». بابابزرگ به گيلكى گفت: «راضى‌ام به رضاى خدا». راهى بود كه خدا پيش رويش گذاشت، سعادتى نصيبش شد». حالا ديگر مى‌فهمم؛ مى‌فهمم بابا به جنگ رفته و به جايى رفته كه ديگر نمى‌آيد. ننه‌جان ساكت است. چادرش را سفت به خودش پيچيده. چادر را از روى صورتش كنار مى‌زنم. همۀ صورتش خيس است. خيسِ خيس.






جعبه ابزار