عباس گدا داودی دیوکلائی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
دهم اسفند ۱۳۴۴، در روستای
سروکلا از توابع
شهرستان جویبار متولد شد. سومین فرزند خانواده بود. پدرش، قدرت الله و مادرش لیلا گلستانی نام داشت. تحصیلاتش را تا پایان دوره راهنمایی گذراند و سپس به فراگیری علوم دینی در حوزههای علمیه
جعفریه رستمکلا، کوتنا و
مدرسه علمیه الهادی قم پرداخت. سال ۱۳۶۴ ازدواج کرد. بهعنوان بسیجی از
لشکر ۱۷ علی بن ابیطالب در جبهههای نبرد حضور یافت. بیست و هفتم فروردین ۱۳۶۵ در منطقه
جزیره مجنون بر اثر اصابت ترکش
خمپاره به شهادت رسید. مزار او در
گلزار شهدای حسنرضا قرار دارد. او را علی نیز مینامیدند.
[ویرایش]
هيچ وقت نفهميدم چرا اين كار را كردى! اصلاً اين دوربين را از كجا آوردى؟ يادم نيست بابا كجا مىرفت كه برش گرداندى! فانوس توى دستش بود و تا پاى در رفته بود. وسط درگاه در خانه جلواش را گرفتى. ننه نشسته بود پاى ساج و نون برنجى مىپخت. بوى نان نازك برنجى هواى نمدارِ دم بهار را خواستنى كرده بود. حتماً براى تو مىپخت كه سر صبح نشسته بود سر آتش. دست ننه را گرفتى و بلندش كردى از زمين. با انگشتان خميرىاش، عينك فلزىاش را كه روى بينى پايين آمده بود، بالا داد و ملاقهاى كه خمير شُل نان را با آن روى ساج چرخ مىداد، زمين گذاشت. حرف نزد؛ فقط توى چشمهايت خيره شد. يك شادمانى ريز، زير پوست صورتش بود. يك خنده زير زيركى كه با همان خنده، رويش شود دستش را پشتت بگذارد و تو را به خودش بچسباند. تو چه مىدانى كه مادرها چه احساسات عجيب و غريبى دارند! بابا دستش را گذاشته بود روى صورتش و مىگفت عكس نمىگيرم و تو، هى او را توى كادر مىكشيدى و مىگفتى پشيمان مىشويد. مامان، همان دامن گلگلى سفيدش را كه تا مچ پا مىآمد، پوشيده بود. گره دور روسرىاش را دور گردنش سفت كرد و تو را نگاه كرد، بىلبخند؛ شايد به روزگارى فكر كرد كه از اينجا و جنگل و بارانهايش دلكندى و رفتى قم؛ شايد هم به مراسم نامزدىات كه بيست روز پيش برگزار شده بود. به همان دختر عموى نوزده سالهات كه حالا به چشم به راههاى تو اضافه شده بود؛ به زنى كه همپاى او بايد نبودنت را تاب مىآورد. بابا روى ايوان ايستاده بود و تو و ننه، پايين ايوان. تو ننه را بغل كرده بودى و بابا نگاهتان مىكرد. بعد يكبار بلند گفت: نگير... نگير... خوبيت ندارد فانوس توى دستم باشد. فانوس را كنار ايوان گذاشت؛ اما فانوس هنوز توى كادر هست، همراه با رختهاى شسته شده تو كه روى بند آويزانند كنار زيلوى حصيرى. بابا بلوز بافت روشن تن كرده و رو به دوربين مىخنديد. تو يك پيراهن پلنگى پوشيده بودى كه فانسقهات را رويش بسته بودى. من اين عكس را گرفتم. خودت آمدى دنبالم كه بياييد عكس بگيريم. پرسيدم: عكس براى چه؟ گفتى: براى يادگارى. يادگارى هم شد. كاش صدايت را هم ضبط كرده بودى! نه؛ همان بهتر كه ضبط نكردى. آن صداى خوش قرآن خواندنت اگر مىماند، دختر عمو انسيه دق مىكرد؛ مامان و بابا كه جاى خودشان. شايد هم من اينطورى فكر مىكنم. ننه خيلى زود همه چيز را فهميد؛ بدون آنكه كسى چيزى بگويد. اول خبر آوردند كه شيخ مصطفى را پيدا كردهاند. عمو اول اين را گفت؛ اين كه جنازه پسرش پيدا شده؛ اما بعد خبر تو را آوردند. خودش آمده بود و شناسايىات كرده بود. فكر نكنم به انسيه چيزى گفته بود؛ فقط بابا و بعد هم ما. هيچكس جرئت نداشت ننه را خبر كند. همه توى حياط، مستأصل ايستاده بودند؛ زير درختهاى فرفيون. او از در مرغدانى بيرون آمد و تا بابا را ديد كه منتظر، نگاهش مىكند، دوباره عينكش را بالا داد و گفت: خبر آوردى؟ بابا دست و پايش را گم كرده بود. راحت نيست كه خبر داغ جوانى را به مادرش بدهى. ننه، تخممرغهاى پَر پيراهنش را روى ايوان چيد و بابا را نگاه كرد: - قراره از عباس بهم خبر بدى؟ گاهى مىمانم كه ننه از كجا ماجرا را فهميد. خودم هزار بار جواب خودم را دادهام كه مگر خودت مادر نيستى كه نمىدانى دنياى مادرها چه شكلى است! هستم، اما من مثل ننه دلبزرگ نيستم؛ نمىتوانم باشم. اگر من جاى ننه بودم، همان روزِ عكس يادگارى، نمىگذاشتم بروى. قبل از آن، دوبار رفته بودى و داداش هم جبهه بود. از هر خانواده يك پسر، بس بود! اصلاً از اول، دل نمىكندم كه بروى غربت. همينجا درس مىخواندى. اگر هم دلم به قم رضايت مىداد، ديگر به جنگ و تير و تفنگ رضا نمىداد. خيلى وقتها فكر مىكنم ننه يك جايى دارد كه قايم مىشود و برايت گريه مىكند كه اين قدر آرام است. اما هيچ وقت آن جاى مخفى را پيدا نكردم. همه خانه را سرك كشيدم. حتى وقتى پشت پرچينها علف هرز جمع مىكند، زاغ سياهش را چوب زدم. فقط هرازچند گاهى مىبينم روبهروى قاب عكس بزرگى كه به ديوار هال كوبيدهاند، ايستاده و خيره شده به چشمهايت كه از پشت عينك، جايى را نگاه مىكند؛ لباده كرم رنگ پوشيدهاى و ريشهايت را هم شانه زدهاى؛ همين عكس يادگارى سه نفره هم كنار قاب و لاى درز بين شيشه و چهارچوبِ چوبى قاب جا خوش كرده. وقتى جنازهات را آوردند به ننه نگفتند بدنت متلاشى شده، اما به بابا گفته بودند خمپاره كنارت منفجر شده. بابا خوب طاقت آورد، ولى با اين تن از هم پاشيده، همه «سروكلا» را بههم ريختى. بعد از تو خيلى از جوانها رفتند. سرنوشت تو را انگار با رفتن رقم زده بودند؛ چهارده ساله نشده بودى كه رفتى بهشهر. ننه آن موقع هم بىتابىات را نكرد؛ يا من نديدم. فقط ديدم پر چارقدش را دور انگشتش مىپيچيد و چشمش را مىدوخت به يكجا. از فردايش هم توى شاليزار، سرش را بالا مىگرفت كه نمازم را پشت سر پسرم مىخوانم. حالا كه پير شده، عكست را مىگذارد توى سجادهاش و قبل از نماز، عكس را از پشت شيشههاى ته استكانى عينكش يك دلِ سير نگاه مىكند و زير لب سلامت مىكند و آن را مىگذارد زير پر سجاده. بعد با كمر خم، قامت مىبندد به نماز. خيلى وقتها به اين فكر مىكنم كه من پير شدهام، بابا پير شده، ننه فرتوت شده، اما تو جوان ماندهاى و همانطورى كه بودى، توى آن قاب نشستهاى و ما را تماشا مىكنى. شايد اگر بودى، تو هم مثل داداش، سه - چهارتا بچه قد و نيم قد داشتى يا مثل پسر خاله، قاضى شده بودى. ننه اما مىگويد: تو بايد مىرفتى. آنقدر محكم مىگويد كه گاهى شك مىكنم تو شهيد شده باشى. گاهى به سرم مىزند كه نكند يواشكى به ديدن ننه مىآيى و دلى سبك مىكند؛ نكند با هم سروسرّى داريد كه ما بىخبريم! نگفتى كه چرا آمدى در خانه دنبالم و گفتى بياييد عكس بگيريم؟ چرا گفتى بخنديد؟ چرا مامان را سفت بغل كردى؟ تو اسفند و فروردين را به هم دوختى. روزى كه عكس يادگارى گرفتى را به ۱۸ فروردين وصل كردى. نگذاشتى يك ماه بشود؛ پسرِ آخوندِ ننه! وصيتنامهاى كه تحويلمان دادند را ۲۷ اسفند ۶۴ تاريخ زده بودى، دارم مطمئن مىشوم كه از همه چيز خبر داشتى؛ از همه چيز! حالا هم مطمئنم كه حرفهايم را مىشنوى.