• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

علی بیداد رجایی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شانزدهم مرداد ۱۳۴۶، در روستای گل‌افشان بیشه‌سر از توابع شهرستان قائمشهر متولد شد. اولین فرزند خانواده بود. پدرش عبدالعلی (حسین) و مادرش سیده طوبی سیدین نام داشت. تحصیلاتش تا پایان دوره راهنمایی ادامه داشت و پس از آن، دو سال در حوزه علمیه کوتنا و دو سال در مدرسه امام جعفر صادق قم به فراگیری علوم دینی پرداخت. بیست و هشتم تیر ۱۳۶۵ ازدواج کرد. به عنوان بسیجی از لشکر ۲۵ کربلا در جبهه حضور یافت. بیست و چهارم دی ۱۳۶۵ در منطقه شلمچه بر اثر اصابت ترکش به دست، پهلو و پاها به شهادت رسید. بیست و هفتم دی ۱۳۶۵ در گلزار شهدای گل‌افشان بیشه‌سر به خاک سپرده شد. (برادرش عابدین طلبه است.)

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

حاج‌آقا سليمانى را از دور مى‌بينم؛ ميان حلقۀ طلبه‌هاى مدرسۀ علميۀ امام جعفر صادق عليه السلام سر به زير ايستاده. مى‌دانستم وقتى برسم به گلزار شهداى روستاى گل‌افشان، اولين كسانى را كه ببينم همين طلبه‌هاى هم‌درس على خواهند بود. يكى دوبارى كه با او به مدرسۀ قديمى‌اش رفتم، ديده بودم چطور دوره‌اش كرده و با او مناظره مى‌كنند. در بحث‌هاى علمى كسى حريفش نبود. چنان با بيان قوى و استدلال محكم مباحثه را پيش مى‌برد، كه كسى از شكست خود ناراحت نمى‌شد. على در تابستان ۴۶ ميان شرجى هواى قائمشهر در همين روستا به دنيا آمده بود. فرزند اول خانواده بود و عصاى دست پدرش. كودكى‌اش را در كنار مدرسه، ميان شاليزارها گذرانده بود. شش برادر داشت و دو خواهرى كه على را تكيه‌گاه خود مى‌ديدند. تكيه‌گاه شدن او رفت به سمتى كه قرآن و نماز و آداب دين ياد بگيرد و بشود مايۀ خير همه. سال ۶۱ اين راه را در حوزۀ كوتنا پيش حاج‌آقا سليمانى شروع كرد. رفته بود حوزۀ او و شده بود طلبۀ علوم دينى. خيلى زود در درس و بحث درخشيد و تصميم گرفت به قم برود، اما مدرك ديپلم نداشت و مجبور بود، به‌صورت غيررسمى و بدون دريافت شهريه، درس بخواند. يك‌سال را در سخت‌ترين شرايط مالى در حوزۀ علميۀ امام صادق عليه السلام نيروگاه قم گذراند. تا اينكه به‌عنوان طلبۀ رسمى پذيرفته شد و آمد به حجرۀ من. وقتى مى‌نشستيم پاى مباحثۀ دروس، برايش با عبادت هيچ فرقى نداشت. همۀ اصول را رعايت مى‌كرد و نمى‌گذاشت چيزى ما را از بحث به در ببرد. لمعۀ دمشقيه را هرگز فراموش نمى‌كنم. هنوز هم فصل مربوطبه جهادش جلوى چشمم است. وقتى رسيده بوديم به فصل جهاد، على با چنان شوقى عبارات عربى را مى‌خواند و ترجمه مى‌كرد و شرح مى‌داد، انگار كه از تمام دروس حوزه فقط قرار است همين را ياد بگيرد. اين فصل را با تمام جانش ياد گرفته بود؛ طورى‌كه بر آن شد تا در عمل هم آن را پياده كند. راهى جبهه كه شد، تازه راز آن همه اشتياق را فهميدم. در جبهه همراهش بودم. يك‌بار كه با او به روستاى‌شان آمده بودم، خبر شهادت دوست دوران كودكى‌اش را شنيد. با طلبه‌هاى روستا رفتيم سر مزار دوستش. غروب جمعه بود. قرار بر اين شد كه بعد از زيارت مزار شهيد بروند به ديدار خانوادۀ او. وقتى داشتيم از خانۀ شهيد برمى‌گشتيم، دوباره گذرمان افتاد به همين گلزار شهدا. درست همين‌جايى كه من الآن ايستاده‌ام؛ ايستاد و زير نور مهتاب اشاره كرد طرف قبر دوست شهيدش. بعد رويش را برگرداند طرف من و بچه‌هاى محله‌شان. مكثى كرد و با لحنى آرام گفت: وقتى من شهيد شدم، مرا اينجا دفن كنيد، كنار همين شهدا. اين حرف را در حالى مى‌زد كه تازه عقد كرده بود. با دختردايى‌اش نشسته بود سرسفرۀ عقد و قرار بود تا مدتى ديگر بروند زير يك سقف، اما وقتى سوار اتوبوس اهواز دوباره راهى جبهه شدم، او را روى صندلى كنارى‌ام ديدم. يكى از روزهاى هفت‌تپه بود كه داشتيم براى عمليات كربلاى پنج آماده مى‌شديم. بچه‌ها خسته بودند و نياز داشتند به يك مرخصى يك‌روزۀ داخل شهرى. قرار شد چند نفرى با هم راهى اهواز شويم تا حال و هوايى تازه كنيم. همه آمادۀ رفتن بوديم، اما على قبول نمى‌كرد همراه ما بيايد. بچه‌هاى سنگر با او الفتى عجيب داشتند. نه فقط به‌خاطر نماز جماعت‌هايى كه پشت سرش خوانده بودند. اين دلبستگى هرچند ربط داشت به سخنان دلنشين و روضه‌هاى روح‌نواز او در سنگر و شب‌هاى دعا و عبادت، اما ريشۀ اصلى‌اش گره خورده بود به اخلاق خوب و دل مهربان على. همۀ رزمنده‌ها دوستش داشتند و مرخصى بدون او را نمى‌خواستند. خيلى كه اصرار كرديم، سكوت كرد و آهسته گفت كه نمى‌تواند بيايد. لحنش طورى بود كه بايد قانع مى‌شديم و ديگر اصرار نمى‌كرديم. من اما كوتاه نيامدم. گفتم: باشد! نيا، اما علتش را بگو كه چرا نمى‌خواهى با ما بيايى. سرش را انداخت زير و آرام جواب داد: آخر من كرايه‌ماشين ندارم. مو بر تنم راست شد. على تا اين اندازه در مضيقه بود و حتى با من كه رفيق صميمى و هم‌درسش بودم، كلمه‌اى حرف نزده بود؛ هرچند او همزاد سختى‌ها بود و همۀ زندگى‌اش را در تنگدستى گذرانده بود، ولى هرگز از او ناشكرى نديدم. صبر گره خورده بود با روح بلند او. روح هم كه سن و سال حالى‌اش نمى‌شود. همين نوزده‌سال از او عارفى ساخته بود كه برخى پيرهاى هفتادساله هم معنايش را نمى‌دانند. صداى صلوات از جمعيت به گوش مى‌رسد. دارند تابوت على را بر شانه‌هاى خود مى‌گيرند. نفسم در سينه حبس شده. سرماى دى‌ماه دارد خودش را بيشتر نشان مى‌دهد. سوز سرما پيچيده در استخوانم؛ طورى‌كه پاهايم سست مى‌شود. اين سرما چه شباهت عجيبى دارد به شب‌هاى هفتۀ پيش كه هروقت در سنگر چشمم را باز مى‌كردم، على را در حال خواندن قرآن مى‌ديدم. چندروز بود كه به جاى سخنرانى و كلاس اخلاق، همه‌اش قرآن دست مى‌گرفت و گوشه‌اى مشغول خواندن مى‌شد. شلمچه پر شده بود از زمزمۀ قرآن على. دست آخر، همان نيمه‌شب سرد نشستم ميان رختخواب و صدايش كردم. پرسيدم كه چرا اين روزها اين‌قدر قرآن مى‌خواند؟ با كوتاه‌ترين پاسخ، پرده از راز خود برداشت: نذر دارم تا زنده هستم اين ختم را تمام كنم. الآن كه دارم پشت تابوتش قدم برمى‌دارم، مى‌فهمم كه او بوى شهادت را پيش از اين‌ها در دى‌ماه ۶۵ شلمچه استشمام كرده است. عطر اين رايحه را حتى مى‌شود در خطوط وصيت‌نامه‌اش هم بوييد. آنجاكه بعد از آيۀ ۱۹۵ آل عمران نوشته: چه بهتر اينكه انسان بتواند خويش را يعنى عبد ذليل، حقير و مسكين بتواند براى خود صلاحيت، لياقت و درجه‌اى را كسب كند كه بتواند با مولاى خودش ملاقات كند و اين را بايد بدانيم كه اين افتخار نصيب هركسى نمى‌شود و ما از خدا اين را مسئلت داريم.






جعبه ابزار