• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

علیرضا عبدلی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



علیرضا عبدلی در سال هشتم جنگ تحمیلی و در هفده سالگی به شهادت رسید.شهید علیرضا عبدلی (۱۳۴۹ اسلام آباد _ ۱۳۶۷ فاو) متولد روستای زیبای اسلام آباد شهرستان شهید پرور میاندرودِ استان مازندران است. علیرضا عبدلی در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش نور بی بی اسلامی منش و پدرش فیض محمد نام داشت.علیرضا عبدلی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در مقطع اول راهنمایی با موفقیت پایان رسانید و بعد وارد حوزه علمیه شهرستان نکا شد و مشغول فراگیری علوم دینی شد.شهید بزرگوار مجرد بود.علیرضا عبدلی در عضویت بسیجی به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۷/۰۱/۳۰ هجری شمسی در منطقه فاو شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. شهید عبدلی پس از تشییع در زادگاهش اسلام آباد دفن شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.


۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

قبلاً به روستاى ما مى‌گفتند ذرويجان، اما حالا شده اسلام آباد. پيش از اين، چون او مريض احوال بود، ما خيلى همبازى نبوديم، ولى آرام آرام كه قد كشيد، از بيمارى هم نجات پيدا كرد. البته در مدرسه از آن شاگرد اول‌ها بود كه هميشه معدل‌شان ۲۰ است و اين باعث مى‌شد كه گاهى يكى مثل من به او حسودى كند. همان سال‌هاى اول، آن‌قدر درسش خوب بود كه معلم بهش مى‌گفت سر كلاس نيايد و در عوض برود براى او نان بگيرد. برادر بزرگش وقتى متوجه شد، آمد سراغ مدير؛ همين شد كه معلم باهاش چپ شد، اما باز هم معدلش همان ۲۰ بود. حالا او را مى‌ديدم كه با مادرش به شاليزار مى‌آيد و شروع مى‌كند به كار. مى‌ديدم كه مادرش هم هوايش را طور ديگرى دارد و خيلى حواسش است كه خسته نشود. يكى از روزهاى ماه رمضان كه من هم توى شاليزار كار مى‌كردم، مادرش هى قسمش داد كه برود بنشيند زير سايۀ درخت و استراحت كند. با اين قسم، او رفت و كنار درخت نشست. كمى بعد مادرش هم خسته شد و رفت پيش او. من مشغول كار بودم و طورى وانمود مى‌كردم كه اصلاً حواسم بهشان نيست. مادر على‌رضا آب خواست و او لبخند زد. دوباره كه آب خواست، على‌رضا باز لبخند زد. مادرش گفت: به حرف مادرت گوش نمى‌دى‌؟ على‌رضا خنديد و گفت: مادر، يادت رفته كه روزه‌اى‌؟ بعد هردو خنديدند. من به حال اين رابطۀ مادر - فرزندى خيلى حسودى‌ام شد. به هرحال من و على‌رضا با هم رفيق شديم. ماه مبارك سال بعد، تعدادى از بچه‌هاى هم‌سنِ فاميل از سارى مهمان ما بودند. من سراغ على‌رضا رفتم و خواستم بيايد تا ببريم‌شان سر استخر. او پرسيد: مگر روزه نيستيد؟ دست‌پاچه گفتم: چرا... چرا. بعد نگاهم را انداختم پايين. راه افتاديم سمت استخر. رسيديم و تا دور آن ايستاديم. گفتم: بپريم توى آب، بچه‌ها! على‌رضا پرسيد: بچه‌ها روزه‌ايد؟ هيبت على‌رضا همه را گرفت و گفتند: بله.. بله. اما نگاه‌مان پايين بود. على‌رضا گفت: خب، پس وقتى شنا مى‌كنيد، نگذاريد سرتان برود زير آب. بعد خودش پريد داخل آب و يادمان داد كه چطور شنا كنيم. ما هم زير زيركى به‌هم نگاه كرديم وخنديديم و بعد پريديم توى آب و آن‌قدر سرمان را قايمكى زير آب كرديم و زير زيركى خنديديم كه على‌رضا متوجه كار ما شد. فهميدم از رفتار ما خوشش نيامد و كمى سنگين شد. شب كه خواستم از دلش دربياورم، كتابى به من داد در مورد روزه و نماز. همين شد كه روزه و نماز را شروع كردم؛ نماز مى‌خواندم، چه نماز خواندنى؛ در سريع‌ترين حالتى كه بشود، نماز مى‌خواندم! يك روز در حياط خانۀ آن‌ها نماز خوانديم و على‌رضا مرا برد سر وقت مرغ و خروس‌هايش. بعد از من خواست تا دانه بپاشم. مرغ و خروس‌ها شروع كردند به نوك زدن به زمين، درست مقابل من؛ تند تند. انگار كه من خدا باشم و آن‌ها دارند روبه‌روى من ركوع مى‌كنند و سجود به‌جا مى‌آورند. من براى لحظه‌اى به ياد ركوع و سجود خودم افتادم. اين‌طور بود كه تصميم گرفتم حالا كه نماز مى‌خوانم، اقلاً مثل مرغ و خروس‌ها نباشم. چند وقت بعد، على‌رضا شروع كرد به كارهايى كه خطر داشتند؛ پخش اعلاميه و شعار نويسى. يك شب كه من همراهش بودم، روى ديوار نوشت «مرگ بر شاه» و بعد يك اسپرى هم به من داد و گفت: - روى ديوارهاى آن طرفى هم تو بنويس! من با دست لرزان مرگ بر شاه نوشتم، درحالى‌كه از ترس به خودم مى‌لرزيدم. زود با اسپرى روى شعارى كه نوشته بودم خط كشيدم تا معلوم نشود. كمى بعد على‌رضا مدرسه را رها كرد و به حوزه علميه نكا رفت و بين من و او فاصله افتاد. حالا تنها وقتى او را مى‌ديدم كه مى‌آمد تا به خانواده‌اش سر بزند. ما دو تا چهارده ساله بوديم كه او مى‌خواست به جبهه برود. برگ‌هاى اعزام را توى دستش گرفته بود و داشت آن را دست‌كارى مى‌كرد اما صبر كرد تا سال بعد كه پانزده - شانزده ساله بوديم، شنيدم كه او به جبهه اعزام شده است. بچه‌هاى فاميل‌مان كه از سارى مهمان ما بودند، مى‌گفتند شنيده‌اند كه در جريان عمليات والفجر دو، يكى از رزمنده‌ها در يك مخمصه داشته از تشنگى مى‌مرده كه على‌رضا رفته و با خطر انداختن جانش برايش آب آورده، وقتى مى‌رسد بالاى سر آن رزمنده كه او شهيد شده بود. او بعد از سه سال طلبگى در نكا طلبۀ حوزه علميه مشهد شد. بار سوم كه مى‌خواست به جبهه اعزام شود، براى خداحافظى آمد. ما با هم خيلى حرف‌ها زديم ودرد دل‌ها كرديم. من مى‌دانستم كه مادرش چقدر عاشق اوست. براى همين وقتى فهميدم كه ازش خواسته كمى پيش‌شان بماند، تعجب نكردم. نزديك به يك ماه مى‌شد كه على‌رضا مى‌خواست برود، ولى مادرش مى‌گفت: «يك امروز را هم بمان». بالأخره مادرش رضايت داد. من جلوى در خانه منتظر بودم. مادرش پشت در قايم شده بود كه دم آخرى على‌رضا گريه و اشكش را نبيند و ناراحت شود. او هى مادرش را صدا زد و من هم حرفى نزدم كه چادرش از زير در معلوم است. پدر و برادرش هم همراهى‌اش كردند تا مينى‌بوس. توى همسر، پدرش براى من مى‌گفت: على‌رضا شب‌ها طورى ضجه مى‌زند كه ازش پرسيدم مگر تو چه جنايتى كرده‌اى كه اين‌طور در خانۀ خدا زارى مى‌كنى‌؟ من لبخند زدم و به حال بندگى او غبطه خوردم. موقع سوار شدن، او دست و پاى پدرش را بوسيد. پدرش از زمين بلندش كرد. او بعدتر به من گفت: خيلى خوشحال شده آمده‌اند و با رضايت بدرقه‌اش كرده‌اند. على‌رضا رفت و خيلى زود خبر شهادتش از منطقه فاو، در ذرويجان كه حالا مى‌گويند اسلام آباد، پيچيد و من باز هم به همه چيز او حسودى‌ام شد.

۲ - فرازهایی از وصیتنامه شهید عبدلی

[ویرایش]

شهادت مرگ پر افتخاری است که بارها به آن نزدیگ شده ام ولی نصیبم نشده شاید لایق شهید بودن نیستم زیرا که شهید مقامی والا دارد و من فردی گنه کار و خوارم اینک که به یاری خدا به جبهه می روم نه برای انتقام بلکه به منظور احیای دینم و تداوم انقلاب اسلامی و امنیت میهنم پا در پوتین می کنم و از خدا یاری می طلبم و از او می خواهم که هدایتم کند. امروز روز امتحان است امروز روزِ ندای امام حسین است آیا کسی هست مرا یاری کند؟ و این ندا امروز از زبان امام امت خمینی بت شکن برخواسته... باید اسلام را یاری کرد زیرا امروز تمام کفر جهانی بر علیه اسلام برخواسته است... همه بدانند که من آگاهانه و با انتخاب خودم در این راه قدم گذاشتم و از آن زمان که من این راه را شناخته و انتخاب کردم و روز به روز از عمرم می گذرد موفقتر و پربارتر گام بر می دارم و توفیق بیشتری پیدا میکنم و سعادت نصیبم شده است... من از شما مردم مسلمان می خواهم که امام خمینی را یاری کنید و راه امام را دنبال کنید و دعا کنید که خداوند از عمر ما بکاهد و به عمر امام بیفزاید؛ برادران و خواهران مسلمان قدر امام خمینی را بدانید و کمکش کنید...






جعبه ابزار