علیرضا محمدی (بهشهر)
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید علیرضا محمدی (۱۳۴۶/۱۱/۰۱ بهشهر _ ۱۳۶۶/۰۱/۱۸ شلمچه) متولد شهرستان شهید پرور بهشهر
استان مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد ، مادرش کشور کشاورز و پدرش علی نام داشت.علیرضا محمدی در سايه محبت هاي پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکي را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت ، تحصیلات را در مقطع ؟ با موفقیت پایان رسانید و سپس در
حوزه علمیه تحصیل علوم دینی کرد. شهید بزرگوار مجرد و فرزند هشتم خانواده بود.علیرضا محمدی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۶/۰۱/۱۸ هجری شمسی در منطقه
شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت . پیکر پاک شهید پس از تشییع و در
بهشت فاطمه بهشهر به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
اولین نامه که برگشت خورد ماجرا کم کم دستشان آمد خواهرها همه نگران بودند ولی نگرانی هاجر دو برابر سهم خواهرنهاش بود. هاجر برای علیرضا هم خواهری کرده بود هم برادری آقا نورالله پسرخاله شان که دامادشان شده بود هم جای پدر را برای علیرضا پرکرده بود. روزهایی که علیرضا برای درس خواندن به شهر کوچیده بود خانه خواهر پناهگاهش بود انسیه و صدیقه این را خوب میدانستند و گله ای هم نبود. سهم هاجر بیشتر از بقیه بود این را حتی کشورخانم هم قبول کرده بود. علیرضا همیشه برای درس خواندن در زندگی اش ماجرا داشت تا چهارم ابتدایی را در روستای خودشان پارچ که نزدیکیهای بهشهر مازندران بود خواند و بعدش دیگر نشد ادامه بدهد رفت ایستاد کنار دست علی آقا پدرش کشاورزی کرد و به دامها رسید. بچه آخر اگر كمك دست پدر نمی شد، که میشد؟ سه سال تمام درس و مدرسه را گذاشت کنار و فقط کار کرد تا اینکه حسین برادر بزرگش درسش تمام شد و برگشت روستای خودشان و به عنوان معلم مشغول به کار شد. همین که پای حسین به مدرسه رسید دست علیرضا را هم گرفت و ثبت نامش کرد تا پنجم را بخواند و لا اقل ابتدایی را تمام کند. علیرضا با دوتا بال برگشت به مدرسه اما باید هر روز گوسفندها را ببرد صحرا و کتابش را هم دستش بگیرد و کنار گوسفندها درسهای مدرسه اش را هم بخواند کلاس پنجم با بهترین نمره ها گذشت حالا که ابتدایی تمام شده بود با خیال راحت میشد برود سراغ کار از آهنگری و مکانیکی گرفته تا کشاورزی که شغل آبا و اجدادی اش بود انتظارش را میکشیدند خودش ولی دلش هیچ کدام از اینها را نمیخواست جرأت کرد و رفت جلو و به علی آقا گفت که میخواهد برود حوزه علی آقا از اینکه یک پسرش طلبه شود بال درآورد علیرضا را راهی کردند بهشهر تا در مدرسه ملاصفرعلی درسش را شروع کند. داستان مادرانگی هاجر از اینجا شروع شد. خواهرها دورهم که مینشستند از خوابهایشان .گفتند کشور خانم از همه بیشتر نگران بود حساب خواهرها جدا ولی او که مادرش بود باید حتماً خواب پسرش را میدید. نگاه به چشمهای هاجر کرد و پرسید تو خوابی ندیدی؟ ندیده بود. پیشترها که علیرضا بود، وقتی این طور دور هم جمع میشدند بافتنی می.بافتند با کامواهایی که علیرضا میآورد برای رزمندگان لباس گرم دست و پا می کردند. بعد از یک سال از حوزه بهشهر به حوزه رستم کلا پیش آقای ایازی رفت دو سال آنجا بود و دلش در بند توی روستا پیچیده بود که درسش خیلی بالاست و اهالی بین خودشان آیت الله صدایش میکردند. این ته تغاری علی آقا انگار حسابی عاقبت به خیر شده بود و حالا هم که خبر رسیده بود میخواهد برود مشهد و محضر آقا درس بخواند مشهد امام رضا علیه السلام که سفر چندروزه اش آرزوی خیلیها بود. چه برسد به مجاورت... رفتن به حوزه امام محمدباقر علیه السلام مشهد موجب شد بوی جنگ آنجا بیشتر به مشام علیرضا بخورد و بی خبر همانجا آموزشی را بگذراند و آخر سال شصت و پنج برگردد خانه برای اجازه و خداحافظی پدر گرچه با اصل جبهه رفتن او مخالفتی نداشت ولی حسین و احمد دو برادر دیگر علیرضا سهم جبهه بودند و علیرضا سهم حوزه پدر برگشت و گفت این میل را در خودت بکش و با نفست مبارزه کن شاید با این حرفها میتوانست علیرضا را از صرافت جبهه بیندازد. حسین دم او را دید. دو برادر پیاده باهم راه افتاده بودند به سمت شهر و توی راه به او گفت من و احمد میرویم و تو عید امسال بمان خانه. این طور همه راضی تر بودند علیرضا به همه شان یک جواب داد امام فرمان به رفتن داده و جبهه واجب کفایی است بر گردن همه؛ هر که جوان و تن و بدنش سالم باشد. بیست و پنجم اسفندماه بود که اعزام شد عید شصت و شش بدون علیرضا به خانه کشور خانم سرک کشید و فقط نامه اش رسید که نوشته بود «مادر جان از نبودن من در روز عید ناراحت نباشید چون ما عیدی نداریم عید ما روزی است که صدام نابود شود و کفر از بین برود و اسلام عزیز پیروز شود. اولین نامه که برگشت خورد ماجرا کم کم دستشان .آمد کشور خانم نگران بود که چرا خواب نمیبیند همه میدانستند ولی درباره اش صحبت نمیکردند نامه علیرضا تکلیف را برای همه مشخص کرده بود. پدر و مادرم دوست دارم بدنم مانند بدن اباعبدالله حسین در سرزمین عراق بماند اگر خدای نکرده جسدم را آوردند، مکان دفن و چیزهای دیگر در اختیار شماست. برادرها و دامادها رفتند دنبال خبر قرار شد به زنها بگویند علیرضا رفته مأموریت به عنوان مترجم و خودشان این مدت معراج شهدا را گشتند دنبال یک نشانه یکی را پیدا کردند که مشخصات اولیهاش مشترک بود احمد رفت برای شناسایی و دید چهره اش به علیرضای آنها نمیخورد پسرک اهل خمین بود دیگر خبر مفقود شدن علیرضا در هجدهم فروردین سال شصت و شش در شلمچه و کربلای هشت چیزی نبود که بشود پنهان نگاه داشت. جنگ یکسال بعد از خبر مفقود شدن علیرضا تمام شد و سه سال بعدش خبر رسید که علیرضا دارد می.آید کل کوچه را شستند و ریسمان بستند و پارچه آویختند آزاده ها یکی یکی به کشور بر میگشتند و پسر کشورخانم هم قرار بود یکی از آنها باشد. کلی از مردم آن روزها اسم دختران نورسیدهشان را آزاده گذاشتند ولی علیرضا نیامد. کشور خانم فقط سؤال داشت صبح تا شب به عکسهای علیرضا در لباس غواصی نگاه میکرد و آن قدر توی بیداری به سؤالش فکر کرد که توی خواب جوابش را گرفت. علیرضا پیراهن سفید پوشیده بود با کت وشلوار سورمه ای دقیقاً همان چیزی بود که مادر برای عروسی پسرش آرزو داشت خواب دید بدن را آورده اند در تابوت را باز کردند و چند تا تکه استخوان نشانشان دادند و گفتند همۀ چیزی است که از علیرضا پیدا کرده اند پس تو شهید شدی؟ علیرضا سر تکان داد و مادر پرسید چطور؟ علیرضا کاسه سرش را نشان داد و گفت تیر به اینجا خورد و خیلی زود تمام شد مادر گرچه خواب را حجت نمیدانست اما حس مادرانه اش به او چیزهایی می گفت. پنج ساله دیگر هم گذشت و سرجمع از روزی که نامهشان برگشت خورده بود نه سال شد ماه رمضان بود كه يك خبر دیگر رسید. این بار خبر برگشت نبود گفتند فقط استخوانهای اصلی و هیچکس جوابی برای کشور خانم نداشت که چه کسی تعیین میکند استخوانهای اصلی آدم کدام است؟ مادر دستكم تكتك استخوانهای بازو و دست پسرش را میخواست برای در آغوش کشیدن که نداشت. حالا مادر یادش افتاد به نامه علیرضا که مکان دفن در اختیار شما و در این فکر که پس از نه سال این استخوانهای اصلی را کجا به خاک بسپارند بهتر از گلزار بهشت فاطمه بهشهر.