غلامرضا داودی دیوکلائی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
پنجم خرداد ۱۳۴۱، در روستای
سروکلا از توابع
شهرستان جویبار متولد شد. هفتمین فرزند خانواده بود. پدرش رمضان و مادرش زهرا گلستانی نام داشت. تحصیلاتش را تا پایه اول راهنمایی ادامه داد و سپس به فراگیری علوم دینی در
حوزه علمیه قم پرداخت. سال ۱۳۶۲ ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد. بهعنوان بسیجی از
لشکر ۲۵ کربلا به جبهههای نبرد اعزام شد. بیست و یکم بهمن ۱۳۶۴ در منطقه
فاو و در جریان
عملیات والفجر هشت، بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. مزار او در
گلزار شهدای حسنرضا جویبار قرار دارد.
[ویرایش]
سهماه بود همراه خبر غلامرضا رخت و لباسش را هم آورده بودند؛ اما از خودش هيچ خبرى نبود. بچه نقنق مىكرد. حوريه چادرش را روى صورتش كشيده بود و زيرلب چيزى زمزمه مىكرد. نقنق بچه به گريه تبديل شد. حوريه صورتش را از زير چادر بيرون آورد و نوزاد را به خودش چسباند. نصف روز بود كه روى فرشهاى لاكىرنگ حياط حرم نشسته و به پنجرهفولاد خيره شده بود و مويه مىكرد. هركس از كنارش رد مىشد به صورت جوان و گونههاى سرخش نگاه مىكرد و بلافاصله به بچه خيره مىشد كه در بغلش بود. شايد هم هزار فكروخيال مىكردند و ماجرا مىساختند. شايد هم لابهلاى حاجت و آرزوى خودشان براى حوريه هم خير خواستهاند؛ اما حوريه بىهيچ توجهى فقط خودش را جلوتر كشيده بود و همان زمزمههاى سابق را تكرار مىكرد. كسى فكرش را هم نمىكرد كه حوريه فقط جنازۀ شوهرش را مىخواهد. تن باباى فرزندش را تحويل بگيرد و برايش قبرى بسازد تا بتواند همدمش باشد؛ همدم خودش و پسرش. سرش را به ديوار سنگى گذاشت و دوباره ناليد: «مگه نه اينكه ننه داشت مىاومد زيارت شما و غلامرضا توى قطار بهدنيا اومد؟ مگه نه اينكه به خاطر شما اسمش رو غلامرضا گذاشتند؟ يه كارى كنيد آقا! اين رختولباسى كه از اون آوردند من رو مىكشه. اينكه گفته اگه دلتنگش شدم ننهوبابا گريهام رو نبينند من رو مىكشه. آقاجان، اين بچه نبايد من رو غصه بده؟ بچهاى كه باباش رو نديد؟ غلامرضا رو بخشيدم به خدا. به شما؛ اما جنازهاش مال ما! ننه تاب چشمانتظارى نداره. راستش اينه كه من هم ندارم. بچه شير را مىمكيد و آرام گرفته بود. «اگه غربت قم رو تحمل كردم بهخاطر غلامرضا بود. دلم خوش بود كه درس دين مىخونه. عروس يهماهه بودم كه رفت. بابا راضى نبود و ننه هم نتونسته بود راضيش كنه. ننه گفته بود: تو برو! من پدرت رو راضى مىكنم. ننه شيرزن بود كه پسر ۲۳ سالهاش رو راهى كرده بود؛ اما غلامرضا گفته بود: نه! تا بابا راضى نباشه نمىرم. بابا گفته بود: عروس يهماهه داره» و من گفتم: كه دلم رضايت داره چون دل غلامرضا پرپر مىزد و منم نمىخواستم بند دلش باشم. آخرش هم ننه، بابا رو راضى كرد. غلامرضا ننه رو بغل كرده بود و دور خونه مىچرخوند. ننه هى مىگفت: من رو بذار زمين. اگر بيفتم خردوخمير مىشم اما غلامرضا انگار نمىشنيد از خوشحالى. اونموقع هم دل كندم. ششبار رفت. حتى يهبارش رو نگفتم نرو! - آقاجان، حتى وقتى گفت يه هفته بىهوش بودم و به كسى نگفتم دلم نلرزيد. فقط برام مردتر و بزرگتر شد. وقتى گفت بعد از اون ماجرا پاهاش گاهى بىحس مىشه هم نترسيدم. مرد شجاع دوستداشتنىتر بود؛ اما حالا...». با لبۀ چادر صورت خيسش را پاك كرد. اشكهاى تلنبار شدۀ گوشۀ چشمش را هم فشار داد. غلتيدند روى صورتش. صدايش كمى بلندتر شد «اما آقاجان، طاقت اين يكى رو ندارم. اينكه امروز بگن كشته شده و فرداش ديگرى بگه زنده است. رفيقش ديده تير مستقيم خورده و افتاده. منم به دلم برات شده كه اون غلامرضايى كه من مىشناختم برنمىگرده. من فقط جنازهاش رو...». گريه امانش را مىبرد. زن ميانسالى كنارش مىنشيند و در گوشش زمزمه مىكند: «خدا شفا بده انشااللّه» حوريه چادرش را روى صورتش مىكشد و جواب مىدهد: «الهى آمين... خدا دلم رو شفا بده كه از جنازهاش هم بگذرم. آقاجان، بايد بگذرم؟ برام نامه نوشته بود كه دلت رو بذار پيش رزمندههايى كه ماههاست خانوادههاشون رو نديدن و دلتنگى نكن. به خدا بىتابى نكردم. سهماهه بىخبريم. برامون رختولباسش رو آوردند. با يه وصيتنامه و يهنامۀ دوخطى كه نوشته: «۲۵ روز روزه و يك هفته نماز دارم. وقت خيلى كم است». و زيرش تاريخ زده ۶۴/۱۱/۲. صدبار همين جملهها رو خوندم. هزار بار اون وصيتنامه رو خوندم كه نوشته: «مبادا شهيدى را مقابل شهيد ديگرى بزرگ كنيد. همه حقوقم را بخشيدم». از روزى كه خبر آوردن ديگه نمىآد، آدمه كه مىآد در خونه كه من اين مبلغ رو به غلامرضا مقروض بودم. فلان روز غلامرضا به من پول داده! غلامرضا هر چى داشته رو قبلاً بخشيده، بهخاطر دستودلبازى خودش تنش رو به من برگردون. بگذار اين يكى رو داشته باشم. بچه خوابش برده بود. پتوى نازكى را كه همراهش بود روى فرش پهن كرد و بچه را روى آن خواباند. هنوز قطرۀ شيرى گوشۀ لب بچه بود. سفارش كرده بود اگر پسر است اسمش را مهدى بگذاريد و حالا مهدى بود و بابايش نه! «آقا جان، اگه گفت جنازهام رو هم بخشيدم به حرفش گوش نكنيد. به ننه هم مىگفت همه رو ببخش. ننه گفت: من چهار پسر دارم كه همه جبهه هستن. باباتون هم كه هست ديگه چى رو ببخشم؟ غلامرضا مىگفت: «حتى اگه لازم باشه بايد خودتم بيايى». اينبار گوش به حرف من باشيد آقا. به قرآنهايى كه با صداى بلند مىخوند و به همه هم مىگفت بلند بخونيد قسمتون مىدم. به تبليغهايى كه رفته. به اينهمه سالى كه درس دين خدا رو خونده قسمتون مىدم. حجرههاى مدرسۀ فيضيه شهادت مىدن كه غلامرضا خودش را به آب و آتيش مىزد براى درس. آقاجان، من تحمل زينب عليها السلام رو ندارم. يه نشونه برام بفرست. از اون كارخونه نمكى كه مىگن جنازهاش اونجا افتاده خبرى بفرست. براى شما از فاو تا سروكلا راهى نيست!» از جا بلند مىشود و انگشتها را بين گرههاى پنجره مىبرد «همه دارايىام به فداى شما. پادرميانى كنيد براى ما». ••• حوريه روى ايوان نشسته و دستهايش را زير باران گرفته است. باران شرشر مىبارد و او هيچ واهمهاى از خيسشدن ندارد. بابا را براى شناسايى جنازه بردهاند. جنازۀ غلامرضاى حوريه! پيدايش كردهاند. بعد از سهماه هنوز سالم بود. بابا از قائمشهر زنگ زد كه خود غلامرضاست. هنوز دست راستش مشت كرده بود. بابا گفت: «هنوز توى دست مشتشدهاش بىسيم را نگه داشته بود». حوريه گوشى را گرفت و حرف زد. بابا بغض كرد و گفت: «حورى! غلامرضا برات تو جيبش يادگارى گذاشته» مىدانست يادگارى همان قرآن جيبى است كه هميشه همراهش بود. بدون اينكه حرفى بزند تلفن را قطع كرد و وارد حياط شد. سبك شده بود. زير باران دستهايش را روى سينه گذاشت و رو به خراسان ايستاد: «سلام آقاجان، بازم نظر كردى. بىسيمچى من پيدا شد. داره مىآد سروكلا». زير لب شمردهشمرده سورۀ حمد خواند؛ همانطورى كه هميشه غلامرضا به همه مىگفت بخوانند.