فیض الله طهماسبی لاریمی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید فیض الله طهماسبی لاریمی (۱۳۴۱ جویبار _ ۱۳۶۰ شیاکوه) متولد شهرستان شهید پرور
جویبار در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش ولی الله نام داشت.فیض الله طهماسبی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود. فیض الله طهماسبی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۰/۹/۲۰ هجری شمسی در منطقه
شیاکوه و در
عملیات مطلع الفجر شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
لاریم به خاک سپرده شد.. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
فيضالله كنار ساحل، جلوى اتاقك رخت كن ايستاده بود و از فرصت باقى مانده دم غروب استفاده مىكرد. ماهىگيرهاى محلى كه همه با هم نسبت فاميلى داشتند، تور بزرگ را توى اتاقك انبارى گذاشتند ويكىيكى داخل آن مىشدند و لباسهاى پلاستيكى سياه و چكمهها را از پا در مىآوردند و با چهرهاى خيلى شاد و راضى پيراهن و شلوار به تن مىكردند وبيرون مىآمدند. صيد خيلى خوبى داشتند و از بازار سارى آمده بودند ماهىها را بار ماشين مىكردند. فيضالله بلند بلند با برادرش حرف مىزد؛ آنقدر بلند كه بقيه هم بشنوند: - داداش! گول اين دنياى زيبا و قشنگ را نخوريد و حرف اين گروهكهاى آمريكايى را گوش ندهيد كه هميشه شايعه پخش مىكنند و دروغ مىگويند. مىگويند كه جز اين دنيا، دنياى ديگر وجود ندارد. اى ملت مسلمان! آيا موقعى كه در رحم مادر بوديد، مىدانستيد كه دنياى زيبايى مثل اين جهان وجود دارد و حالا كه در اين دنيا هستيد، مىتوانيد دنياى رحم مادر را كه از آن گذشتى و به اين دنيا آمدى، به ياد بياورى چه جور جايى بود؟ تو كه اينقدر قدرت ندارى از آن دنيايى كه گذشتى به ياد بياورى، چگونه مىتوانى دنياى آخرت را نفى كنى؟ - مردم! اين قدر به فكر مال دنيا نباشيد كه اينها همه از بين رفتنى است و شرف و دين خود را به دنيا نفروشيد كه دراينباره حضرت على عليه السلام مىفرمايد: «نه زندگى آن قدر شيرين است و نه مرگ آن قدر وحشتناك كه انسان شرف خود را بدان بفروشد.» شب قبل فهميده بود كسى رفته است اعلاميههاى مسعود رجوى - گروهك منافقين _ را در روستا پخش كرده است. خانه به خانه رفت و كاغذها را جمع كرد. البته در بعضى از خانهها چيزى پيدا نشد و صاحب خانه گفته بود حتماً گاو و گوسفند كاغذ را خورده است. روستا از شعارهاى رجوى كه مثل بوى زمخت ماهى گنديده بود، پرشده بود. بايد كسى مردم را هشيار مىكرد، ولى گوش شنوا كم بود. شعارهاى مجاهدين با حيله و نيرنگ در لباس دين ومذهب داشت از جوانان ساده وبى خبر ياركشى مىكرد. شنيده بود كه در بعضى شهرها مثل نوشهر و چالوس، خيلى از نوجوانهاى دبيرستانى جذب شدهاند. همان ديشب به هركس كه كاغذ و اعلاميه رجوى را به او تحويل مىداد، به جايش يك برگه اعلاميه از امام وحوزۀ علميه را قبل از انقلاب مىداد. اين كارها را مخفيانه انجام مىداد. مىرفت سارى و شب كه مىرسيد از تاريكى شب استفاده مىكرد و اعلاميه و نوار پخش مىكرد. الآن موقعيت خيلى متفاوت شده بود. انقلاب اسلامى به پيروزى رسيده بود و گروهكها دنبال سهمشان بودند. كدام سهم؟ مگر اسلامى كه مردم مىخواستند، جدا از عدالت بود؟ بايد به مردم مىفهماند كه منافقين شعارهاى دهان پر كنِ بى اساسى مىدهند. وعدههايى كه با عقل جور در نمىآيد. مگر مىشود اسلام على عليه السلام را پياده كرد، اما در كنارش مردم هيچ نوع حريم ومالكيتى نداشته باشند و همه اموال براى عموم باشد؟ آنكه بيشتر تلاش مىكند با كسىكه تن پرور است، يكسان و برابر باشد؟ اين در هيچ جاى اسلام على عليه السلام نبود. حتى زمان پيامبر و امامان معصوم هم اينطور نبود. تنها مسئله خمس و زكات مطرح است. ديگر كسى حقى در مال كسى ندارد. افراد كمكم دور او حلقه زدند. راننده كاميون هم كه داشت يخ روى ماهىها پارو مىكرد، دست از كار كشيد. چيزى كه فيضالله مىگفت، عين واقعيت بود. هر آدمى دلش مىخواست مالك چيزى باشد كه برايش تلاش كرده است. اصلاً وعده پولهاى كلان مجاهدين را عقل سالم نمىپذيرفت. يك نفر گفت: حالا چهكار كنيم؟ بنى صدر هم پشتيبان اونهاست. فيضالله اعلاميۀ حوزه را از توى لباسش بيرون آورد و به طرف او گرفت و گفت: اين را بخوانى، حجت بر تو تمام مىشود. چون حرف ولايت فقيه و نائب امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف است. مرد دست دراز كرد و يكىيكى دستها به طرفش بيشتر شد. يك نفر گفت: خودت بخوان. ما كه سواد نداريم. ما حفظ مىكنيم هر چى را فهميديم، مىرويم خانه و به گوش ديگران مىرسانيم. فيضالله شروع به خواندن اعلاميه كرد. وقتى جمله آخر را خواند، نگاه به چهره ماهىگيرها كرد همه مسلمان بودند و ديندار. دلش نمىخواست كه در شناخت راه امام لحظهاى ترديد كنند. نيمه شب بود كه در ِخانهشان را كوبيدند. با اينكه نوبت گشت شب او نبود، ولى بيدار بود. در را باز كرد و با چهره يكى از ماهىگيرها روبهرو شد. خيلى آهسته، طورىكه كسى صدايش را در سكوت روستا نشنود، لب زد: گروه رجوى دارند از طرف جاده محلى فرار مىكنند. اگر دير بجنبيم خيلى از بچههايمان را مىبرند. او به همراه دوستانش در انجمن اسلامى به سمت جاده محلى لاريم به سارى، لاريم به بابلسر حركت كردند. افرادى از گروه شرور مجاهدين را دستگير كردند؛ آنها كه در جنگلهاى شمال پنهان شده بودند و مىخواستند از كشور فرار كنند. فيضالله سال چهارم رشته رياضى فيزيك در سارى درس مىخواند. همان زمان جزو اولين افرادى بود كه وارد سپاه سارى شد. عملش بيشتر از حرفش بود. بعد از ديپلم به حوزۀ علميه سارى رفت و شروع به گذراندن دورۀ مقدماتى كرد. اوج درگيرى گروهكهاى معاند نظام در كردستان بود. او پس از فعاليتهاى فرهنگى در كردستان بعد از مدتى بازگشت و راهى حوزۀ علميه قم شد. اينبار در گيلانغرب، دشمن دست درازى كرد. او با عقيده محكم پا در راه گذاشت كه در اين راه به گفته امام خمينى رحمه الله يا كشته مىشويم و يا پيروز مىگرديم كه درهرحال، پيروزى با ماست؛ چون اگر كشته شويم به حكم خدا شهيد شدهايم و در جهان ابدى، در بهشت جاى داريم و اگر پيروز شديم، باز به وظيفة اسلامى و انسانى خود عمل كردهايم؛ او ۲۱ آذر ۱۳۶۰ در عمليات مطلع الفجر شركت كرد و در منطقه كوهستانى قلعه شياكوه با اصابت تركش خمپاره به شهادت رسيد؛ و در گلزار شهداى لاريم به خاك سپرده شد.