محمدرضا بی باک
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
هجدهم مرداد ۱۳۴۴، در
شهر قائمشهر به دنیا آمد. ششمین فرزند خانواده بود. پدرش تقی و مادرش عذرا منصف نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی تحصیل کرد و پنج سال در
حوزه علمیه کوتنا و مدتی نیز در
حوزه علمیه قم به تحصیل علوم دینی پرداخت. مجرد بود. در پادگان منظریه قم آموزش رزم مقدماتی را گذراند. به عنوان بسیجی از
لشکر ۲۵ کربلا با تخصص
آرپیجیزن در جبهه حضور یافت. ششم فروردین ۱۳۶۱ در منطقه
شوش در جریان
عملیات فتحالمبین، بر اثر بمباران هوایی و اصابت ترکش به سر به شهادت رسید. پانزدهم فروردین ۱۳۶۱ در
گلزار شهدای موحدین قائمشهر به خاک سپرده شد. برادرش سعید نیز به شهادت رسیده است.
[ویرایش]
راننده پيكان كه ترمز مىزند، خدا خدا مىكنم گذرشان به مسجد نيفتد. مىخواهم خودم را از چشم پدر و مادر محمدرضا پنهان كنم، اما انگار كار از كار گذشته. اصلاً به گمانم همينكه مرا ديدهاند، از راننده خواستهاند آنها را همينجا نزديك مسجد محله پياده كند. زن و مرد، خسته و پريشان از ماشين پياده مىشوند و من چارهاى ندارم جز اينكه منتظر بمانم تا آنها خودشان را به در ورودى مسجد برسانند. محمدرضا مدتى است كه رفيق روزهاى حوزۀ من است. مدتى هم مىشود كه با هم در جبهه همسنگريم. عيد نوروز امسال، همهچيز شور ديگرى دارد. من اين هياهو را قبل از رسيدن بهار در چشمهاى محمدرضا ديده بودم. روز اعزام روى پاى خودش بند نبود. انگار كه بخواهد برود به يك مهمانى بىپايان. از آن هم بالاتر. رفتارش طورى بود كه كمترين تعلقى در او به دنيا و دلبستگىهايش نمىشد ديد. اين را نه حالا كه چند ساعتى از شهادتش مىگذرد، بخواهم اعتراف كنم، بلكه از نخستين روزهاى آشنايىمان در محله، همينطور بود. از همان روزهاى نوجوانىاش كه در تظاهرات انقلابى ميان مردم قائمشهر شعار مىداد و وقتهايى كه به مسجد مىآمد و اعلاميهها و نوارهاى امام را مىگرفت و دور از چشم مأموران شاه، بين مردم پخش مىكرد. انقلاب پيروز شد، او راهش را از مدرسه كشاند طرف حوزۀ علميۀ قائمشهر و با هم همبحث و همدرس شديم. سال ۴۱ به دنيا آمده بود و مىشد گفت چندسالى از من كوچكتر است، اما نمازشبهايش اين را نمىگفت. به حدى در اين نافلۀ پر از راز جديت داشت كه هنوز هم حسرت دو ركعت از آن نمازهاى پرشور را در دل دارم. آقاى بىباك رسيده به مسجد. كنار حوض آب ايستادهام و نزديك شدن او و همسرش را در ميان موجهاى آرام آب تماشا مىكنم. سلامش زودتر از خودش مىرسد به من. رويم را برمىگردانم طرف او و با روى باز، سلامش را پاسخ مىدهم. در چهرهاش اما غم فوران كرده. مادر محمدرضا در اين پريشانى بر او پيشدستى مىكند. جلو مىآيد و با لحنى مادرانه، سر صحبت را باز مىكند. مىگويد: از دومين روز عيد كه مارش پيروزى را از راديو شنيده، به دلش چيزهايى درباره محمدرضا برات شده. قلبم فرو مىريزد؛ يعنى چه كسى اين خبر را به اين سرعت رسانده به پدر و مادر محمدرضا. اصلاً مگر مىشود آنها خبر را بدانند و ميان لباسهاى روشن عيد، آمده باشند به مسجد محله. قبل از آنكه چيزى را افشا كنم، مادر ادامه مىدهد: آنقدر پريشان و بىطاقت شدهام كه دو روز پيش رفتيم زيارت حضرت معصومه عليها السلام تا مگر آنجا درمانى براى دردم پيدا شود. الآن هم داريم از قم برمىگرديم. هنوز نرسيدهايم خانه. شما را كه ديدم، گفتم بيايم سراغى از پسرم بگيرم. هرچه باشد، شما دوست و همرزم ايشان بودهايد. در حوزه، شب و روزتان در كنار هم گذشته. شنيدهام همين ديروز از جبهه برگشتهايد.... بقيۀ حرفهايش را نمىشنوم. مىدانم كه سراپا اشتياق است تا خبر را بشنود. من اما نه مىتوانم دروغ بگويم و نه قدرتش را دارم كه آنچه را اتفاق افتاده بر زبان بياورم. چه دنياى عجيبى است. گاهى وقتها نه مىشود راست گفت و نه دروغ و نه حتى مىتوان سكوت كرد. بايد چيزى بگويم. چيزى كه اين سكوت ويرانگر را بشكند. به موج كوچك آب در حوض فيروزهاى مسجد نگاه مىكنم و مىگويم: راستش عدهاى از بچههاى حوزۀ علميه شهيد شدهاند و عدهاى هم مجروح. محمدرضا هم مجروح شده. قلب مادر كمى تسكين مىگيرد. كمى خيالش راحت مىشود كه آنهمه دلشوره در خانه و قم فقط مربوط بوده به مجروحيت محمدرضا. اما زبان مردها را ما مردها بهتر مىدانيم. دستم را مىبرم طرف دست پيرمرد و آن را بهسختى مىفشارم. معنى اين دستگيرى آنقدر روشن است كه حتى مادر هم متوجهاش مىشود. ناگاه مىبينم كه دستهايش را بالا برده و خيره شده به گنبد مسجد و دارد بىهيچ ملاحظهاى، با صداى بلند، با محمدرضا حرف مىزند: پسرم! اى جگرگوشۀ مادر! شيرم حلالتباد و گواراى وجودت. اى خداى كريم و رحيم! تو را شكر كه ما را قابل دانستى.... سكوت طولانى من مهر تأييدى مىشود بر خبر ناگفته! مادر با صداى لرزان ادامه مىدهد: وقتى داشت مىرفت به ما گفت كه ديدارمان به كربلا.... غروب دارد عميق مىشود و من از سرخى شفق مىتوانم موج خون محمدرضا را تماشا كنم كه در عمليات فتحالمبين از پاى راستش فوران مىكند. او را هم با بقيۀ مجروحين به پشت جبهه انتقال دادند. اسم محمدرضا در فهرست مجروحين بود. من خودم اسمش را به چشم خودم ديدم. براى همين خبر سلامتىاش رسيده بود به خانهشان. من هم مثل بقيه همرزمانش فكر مىكردم كه او زخمى شده و منتقل شده به بيمارستان صحرايى. غافل از اينكه خبر به همينجا ختم نمىشد. وقتى پرستارها زخمهاى او را پانسمان كردند، دوباره با همه دل و جانش مشتاق شد و مصر. دست آخر، اصرارهايش جواب داد. اجازه دادند با همان حال برگردد به خط. اينبار كه رفت، بازگشتى در كار نبود. اشك از صورت مادر جارى است. شايد هم دارد با خودش فكر مىكند، بهار ۱۳۶۱ چه سال نكويى را به او بشارت داده است. سالى كه شروعش با آسمانى شدن محمدرضايش رقم خورده. بىآنكه بداند انگشتان طلبه بيستسالهاش در خطوط وصيتنامه، بشارتى آفريده براى آسمانىشدن همگان: وَلَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَأَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ... (آل عمران: ۱۲۳) فقط با اعتصام به حبلالله و وحدت كلمه مىتوان «آمريكا هيچ غلطى نمىتواند بكند» را معنا بخشيد. من به شما وصيت مىكنم كه هميشه در صحنه باشيد....