• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

محمدعلی صادقی آهنگرکلایی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید محمدعلی صادقی آهنگرکلایی (۱۳۴۴ قائمشهر _ ۱۳۶۱ شلمچه) متولد شهرستان قائمشهر در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش قاسم نام داشت.محمدعلی صادقی آهنگرکلایی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در مقطع حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.محمدعلی صادقی آهنگرکلایی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۱/۴/۳۱ هجری شمسی در منطقه شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از سالها مفقودالاثر بودن در تیر ۱۳۶۱ تشییع در گلزار شهدای امامزاده اسماعیل به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

دست انداز خيابان، مرا از صندلى بلند مى‌كند و دوباره سر جايم مى‌نشاند؛ درست مثل خيلى از حادثه‌هاى زندگى. اما حادثه‌اى كه دارند مرا به سويش مى‌برند با همه چيز فرق دارد. اين‌طورى نيست كه بعد از آن بتوانم سر جاى خودم برگردم، محمدعلى! يك‌بار ديگر هم ميان دست‌اندازها سرگردان تو بودم. دست اندازهاى اهواز بود و پدر در جست‌وجوى تو، روستاى گونى بافى را رها كرده و زده بود به جنوب. مدتى بود كه براى ما نامه نمى‌دادى و خبرى از تو نداشتيم. به هيچ كس نگفته بودى كه از قم اعزام شده‌اى به جبهه. همين چند ماه قبل را مى‌گويم. اين بار اما كار از بى‌خبرى گذشته، جان برادر! چيزى كه اين‌طور بى‌سر و سامانم كرده، همين خبرى است كه برايمان آورده اند. همين كه مرا كشانده به خيابان‌هاى قائمشهر و دارم مى‌آيم تا پيكر تو را شناسايى كنم. مانده‌ام كه من بايد چه چيزى را بشناسم. آخرين جمله‌اى كه به بابا گفتى اين بود كه مى‌روى و بى‌سر و دست برمى‌گردى. اگر حرفت محقق شده باشد، سر كه نباشد، چطورى مى‌شود چنين كسى را شناسايى كرد؟! به اين اميدم كه نشانه‌اى بيايم و با آن ثابت كنم كه تو برادر هفده ساله من نيستى؛ اين خيال كه از ذهنم مى‌گذرد، از خودم خجالت مى‌كشم. اين چه خواسته خودخواهانه‌اى است!؟ چطور خوشحال شوم به اين‌كه جوان ديگرى به جاى من در سوگ برادر خود بنشيند! ماشين كنار يك ساختمان ادارى ترمز مى‌كند و هراسى مى‌افتد توى دلم. سرباز جوانى در را باز مى‌كند و مى‌گويد كه رسيده‌ايم. صدايش را كه مى‌شنوم، دوباره دلتنگ تو مى‌شوم. كاش بار آخرى يك دل سير نگاهت كرده بودم. تو اما اجازه ندادى. آن‌قدر عجله داشتى كه اين حسرت بر دلم ماند. ناراحت بودى. بعد از آن‌كه فرمان امام را به بسيجيان شنيدى، رفتى سپاه قائمشهر و خواستى اعزام شوى، اما پرونده تو در قم بود و كارَت درست نشد. فرمان امام دلت را بى‌قرار بازگشت به ميدان كرده بود. با آن‌كه به كسى نگفته بودى جراحت‌هايى از رزم‌هاى پيشين بر تن دارى. كسى نمى‌دانست چه تركش‌ها و زخم‌هايى بر بدن مجروحت نشسته. ما فقط كفش كتانى كهنه ات را ديديم كه پاره پاره شده بود و به زحمت مى‌شد اسمش را كفش گذاشت. بابا اصرار كرد كه با او به بازار بروى تا كفشى نو برايت بخرد، اما قبول نكردى. بار آخرى كه ديدى نمى‌توانى از اصرار او فرار كنى، آب پاكى ريختى روى دست همه ما؛ حرفى زدى كه تيشه را زد بر ريشه خواهش بابا. گفتى: ولش كن بابا! اين پا خيلى عمر كند يك ماه ديگر است. براى يك ماه، ديگر كفش عوض نمى‌كنند كه... جورى حرف زدى كه لرزه افتاد توى جانم. بابا اخمى كرد و ساكت شد؛ سكوتى از جنس پريشانى. از آن روز فقط يك ماه گذشته و الآن رسيده‌ايم به در ساختمان آن اداره‌اى كه قرار است در آن‌جا پيكر تو را نشانم دهند و من تأييد كنم كه اين تن بى‌سر و دست، برادر من، محمدعلى است. از راهرويى رد مى‌شويم و مى‌رويم سمت اتاقى بزرگ. بوى تو همه جا پيچيده؛ بوى خاطرات كودكى‌مان در كلبه روستايى گونى بافى و بوى شاليزارها. بوى خاطره يك سالگى‌ات كه مادر هزار بار تعريف كرده يادم مى‌آيد؛ اين‌كه وقتى يك ساله بودى تو را با خود برد به كربلا؛ اين‌كه تو شب ميلاد پيامبر صلى الله عليه و اله وسلم به دنيا آمدى. آخرين روزهاى تيرماه ۱۳۴۴. مانده‌ام بعد از تو وقتى از كنار دبستان فردوسى رد مى‌شوم كه در آن پنج كلاس ابتدايى‌ات را خواندى، با بغض نشسته در گلويم چه كنم. چند خيابان آن طرف‌تر همين درد را با مدرسه راهنمايى قيام ملى دارم. هرچند سال دوم كه بودى، همين كه رسيدى به روز ميلاد پيامبر صلى الله عليه و اله وسلم انگار تولدى تازه در تو شكل گرفت. مدرسه را رها كردى و رفتى به رستم‌كلاى بهشهر. رفتى حوزه علميه و با آيت الله ايازى از دلبستگى‌ات به دنياى طلبگى گفتى. آن‌قدر خواسته زلالت را برايش زيبا شرح دادى كه بر دلش نشستى و همان‌جا ماندى؛ هرچند سال بعدش، همان مهرماه ۵۷ را مى‌گويم، كوچ كردى به مدرسه دينينه امام صادق عليه السلام در كوتنا و شدى شاگرد آقاى سليمانى. آن روزها اوج تلاش‌هاى انقلابى تو و دوستانت بود. با انگشت‌هاى نحيفت، شب تا صبح اعلاميه‌هاى امام را مى‌نوشتى. اين‌طورى آن‌ها را تكثير مى‌كردى تا بتوانى پيام رهبرت را به مردم برسانى. در همان بحبوحه كار بود كه نياز به دانش كلاسيك را در كنار علوم حوزه دريافتى و رفتى به مدرسه شبانه در سارى. تابستان ۵۹ رو به پايان بود و تو همچنان سربلند از پيروزى انقلاب. رفتى به قم و خانه‌اى اجاره كردى و مشغول تحصيل شدى. چند ماه نگذشت كه منتقل شدى به مدرسه آيت الله مشكينى. هشت ماه قبل بود. آذرماه ۶۰ را مى‌گويم. فرمان امام را شنيدى كه فرمود: به جبهه برويد تا رزمنده‌ها خسته نشوند. برخاستى و گفتى كه وظيفه شرعى‌ات اين است. درس را رها كردى و دل را زدى به درياى عمليات فتح المبين و بيت المقدس. خرداد امسال كه به خانه برگشتى، پايت آسيب ديده بود. داشتى روزهاى درمان را طى مى‌كردى كه پيام دوباره امام رسيد. با آن‌كه پرونده ات در قم بود، اما مصمم شده بودى براى رفتن. خواهرمان فاطمه مانعت شد و گفت كه تو بايد درمان شوى، اما جواب دادى كه در جبهه همه دردها را از ياد مى‌برى. وارد اتاق مى‌شويم. عطر حضور تو را با همه جانم احساس مى‌كنم برادر. كيسه نايلونى روبه‌روى من است. آن را باز مى‌كنند و مى‌خواهند كه اين تن سوخته را شناسايى كنم؛ اما چگونه‌؟! شناسايى تنى كه سر و دست ندارد! شب ۲۳ ماه رمضان، همين چند شب قبل كه در مسجد، قرآن به سر گذاشته بودم، گمان نمى‌كردم كه تو در عيد فطر براى هميشه آسمانى شوى. عمليات آزادسازى شلمچه، تو را از اين خاك آزاد كرده است. تو راز دين خدا را خوب درك كرده بودى كه در وصيت‌نامه‌ات به حديث (الاسلام يعلوا و لا يعلى عليه) اشاره كرده و نوشتى كه اسلام برتر است و هيچ دينى بر او غلبه نخواهد كرد. از كنار كيسه برمى‌خيزم و به برادر سپاهى مى‌گويم: در امام‌زاده اسماعيل دفنش مى‌كنيم. اين يعنى كه تأييد كرده‌ام اين پيكر برادر شهيد من است. مى‌دانى از كجا شناختمت‌؟ از همان كفش مندرس و سوخته‌اى كه چسبيده است به استخوان پايت!






جعبه ابزار