• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

میکائیل ایرجی راد

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



یکم شهریور ۱۳۴۷، در روستای اسلام آباد از توابع شهرستان نوشهر به دنیا آمد. هشتمین فرزند خانواده بود. پدرش نوروز و مادرش طلعت نجار نام داشت. تا پایان دوره متوسطه درس خواند و دیپلم علوم انسانی گرفت. سپس به فراگیری علوم دینی روی آورد و به مدت سه سال در حوزه علمیه تهران و هفت سال در حوزه علمیه یزد تحصیل کرد. مجرد بود. به عنوان بسیجی از لشکر ۲۵ کربلا در جبهه حضور یافت. نهم اسفند ۱۳۶۷ در منطقه سلیمانیه عراق بر اثر اصابت مستقیم گلوله آر‌پی‌جی به شهادت رسید. پیکرش در منطقه نبرد باقی ماند و جاویدالاثر است. مزار یادبود او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

ايمان چيز عجيبى است. پيراهن را گذاشتيم در تابوت و بر آن نماز خوانديم. بعد آن را برديم به سمت امامزاده اسلام‌آباد؛ امامزاده‌اى كه خشت‌خشت آن با دست‌هاى ميكائيل آشنا بود. تمام نگاهمان به مادر بود كه چطور با اين تابوت خالى، حاوى پيراهن تا مى‌كند. با خودمان فكر مى‌كرديم كه نكند جان بدهد. او اما به آسمان نگاه مى‌كرد. با خودمان مى‌گفتيم شايد باور ندارد كه ميكائيل شهيد شده؛ اما خودش تعريف كرد كه قبل از اعزام، دوست ميكائيل برايش پيغام آورده كه اين‌بار، ميكائيل حتماً شهيد خواهد شد و برنمى‌گردد. از همان وقت دل مادر به اين حرف ايمان آورده بود. انگار ميكائيل براى همۀ ما پيش دوستش پيغام گذاشته بود كه ديگر شك نكنيم و همين پيراهن را غنيمت بشماريم. به خوابمان هم آمد و گفت: اسير نيستم. آزاد آزادم. ايمان چيز عجيبى است. چه كسى از وابستگى اين دو باخبر نبود؟ همه مى‌دانستند كه او عزيزدردانۀ مادر است. عزيز ما هم بود البته. كوچك‌تر از همۀ ما هشت برادر و خواهر بود و ما برايش سينه سپر مى‌كرديم. چه كسى جرئت مى‌كرد كه به او بگويد بالاى چشمت ابرو است‌؟ مگر اينكه بين خودمان چيزى پيش مى‌آمد و آن‌وقت كه اگر مى‌خواستيم به او حرفى بزنيم مادر مقابل ما مى‌ايستاد. چه كسى جرئت مى‌كرد به عزيزدردانه مادر حرفى بزند؟ البته، خيلى حسودى‌مان نمى‌شد. اما اگر خيلى از دستش كُفرى مى‌شديم، كه كم پيش مى‌آمد، بايد كشيك مى‌كشيديم كى مادر از خانه بيرون مى‌رود، مجلس روضه‌اى، مهمانى عروسى‌اى تا ما يك گوشمالى به ميكائيل بدهيم. براى همين هم سال اول دبستان از مادر جدا نمى‌شد و به مدرسه نمى‌رفت و مردود شد. ما فكر مى‌كرديم با اين وابستگى، چطور مى‌خواهد زندگى كند. آن سال‌ها اگر منزل دوستى مى‌خواست برود، غروب و شب از خانه بيرون نمى‌رفت. به يكى از ما مى‌گفت كه او را ببريم. خوشش نمى‌آمد تنهايى جايى برود. خوشش مى‌آمد كه هميشه اسكورتش كنيم. شايد هم مى‌ترسيد كه سگى، گرگى، حيوانى از بين باغ‌ها به او حمله كند. با آن زبان شيرين و استدلال منطقى مى‌خواست ما را متقاعد كند. مى‌گفت اگر به من شغال حمله كند و من را در راه بخورد، ديگر برادر نداريد. مى‌گفتيم برو ما پشت سرت مى‌آييم. نمى‌رفتيم و احساس مى‌كرديم كه واقعاً همان برادران يوسف هستيم كه بچه را ول كرده‌ايم به امان خدا. دقيقاً نمى‌دانيم از كى اين شرايط عوض شد و اما مى‌دانيم ايمان چيز عجيبى است. به طرز عجيبى پيراهن به دست ما رسيد و ما را از دودلى درآورد. چشم‌هاى ما از گريه باز نمى‌شد و اما پيراهن باعث شد كه باز شود. همه هم‌رزم‌هاى ميكائيل مى‌گفتند يكى از دوستان ميكائيل، بين دو كوه، زمين‌گير شد. ميكائيل مى‌زند به معركه تا رفيقش را نجات بدهد. همه هم ديده‌اند كه راكت آر. پى. جى آمده به سمت ميكائيل و به او خورده. بعد كه همه غيرتى مى‌شوند و حمله مى‌كنند رو به جلو، تنها چيزى كه بين آن دو كوه از ميكائيل پيدا مى‌كنند، همين پيراهن است. ما هيچ‌وقت نفهميديم كه پيكر ميكائيل كجاست؛ اما همين پيراهن چشم‌هاى ما را از دائم گريستن نجات داد. ميكائيل خيلى زود، يك موجود ديگرى شده بود. حالا براى تحصيل تك و تنها، به حوزه مى‌رفت؛ حوزه چالوس، تهران، يزد، راه‌هاى طولانى. به‌هرحال ميكائيلى كه به دل معركه زد تا رفيقش را برگرداند، آن ميكائيلى نبود كه از شغال مى‌ترسيد؛ ميكائيلى بود كه روى ما اثر گذاشت. ما ديگر يادمان رفته بود كه آن ميكائيل چطور به ما وابسته بوده يا مثلاً سال اول چطور آن‌قدر به مدرسه نرفت تا مردود شد. ما ميكائيلى را حالا مى‌شناختيم كه با ما صحبت مى‌كرد و مى‌گفت من اگر براى انقلاب كارى نكرده‌ام، حالا وظيفه دارم كه درس بخوانم. عمل او را مى‌ديديم و رويمان اثر مى‌گذاشت. طورى با ايمان حرف مى‌زد كه يكى‌يكى ما هم رفتيم و در جبهه ثبت‌نام كرديم. آن‌يكى رفت گيلان‌غرب و اين‌يكى يك سال رفت جنوب. وقتى مى‌ديديم كه او از حوزه اعزام نمى‌شود و از طريق بسيج به خط مى‌رود تا براى رفتن به خط مقدم جلويش را نگيرند، غيرتى مى‌شديم. ما ميكائيل را ديديم كه آستين‌هايش را بالا زد و رفت امامزاده. امامزاده را داشتند مى‌ساختند و او از صبح تا شب كارگرى مى‌كرد و زحمت مى‌كشيد. - ميكائيل‌جان اين چند روزى كه اينجا هستى، استراحت كن. او ديگر اهل استراحت نبود. - شما اهل علم هستى ميكائيل. روحانى كه از اين كارها نبايد بكند. به نظر ميكائيل اهل علم از همين دست كارها مى‌كردند؛ هميشه و همه‌جا. متولى امامزاده مى‌گفت: «دستم آمده كه او پنجشنبه‌ها و دوشنبه‌ها، با كارگران و بنّاها دست از كار نمى‌كشد تا سر سفره ناهار بنشيند. آن اوايل زياد اصرارش مى‌كرديم و اما او هى تشكر مى‌كرد و ما فكر مى‌كرديم كه تعارفى است و خجالت مى‌كشد.» ناگهان انگار يك چيزى امامزاده به دل متولى مى‌اندازد كه دوشنبه و پنجشنبه روزه‌دارى مستحب است و بعد ميكائيل را زير نظر مى‌گيرد و متوجه مى‌شود بله، او هر دوشنبه و پنجشنبه روزه است. او حالا ميكائيلى شده بود كه حرفش در ما اثر مى‌كرد و باعث شد كه خانواده عاشورا و تاسوعا، خرج هئيت بدهند و از مال و جان بگذرند؛ همان‌طور كه خودش از همه‌چيز گذشت و زد به دل كوه تا دوستش را، كه تير خورده بود، عقب بكشد. حالا گلزار شهداى اسلام‌آباد، يك پيراهن از او به يادگار دارد و ما اگر با ميكائيل كار داشته باشيم، به سراغ همين پيراهن مى‌رويم كه در دل خاك است و هميشه هم منتظريم تا بلكه يك‌روز پيكر او هم به سمت اسلام‌آباد برگردد. او شفاى چشم ما را در اين انتظار از پيش فرستاده.






جعبه ابزار