• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

یوسف اصفهانی رمی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



ششم تیر ۱۳۴۹، در روستای رمنت از توابع شهرستان بابل به دنیا آمد. دومین فرزند خانواده بود. پدرش، رحمت‌الله اصفهانی رمی، از پاسداران سپاه بود که در عملیات فتح المبین به شهادت رسید و مادرش سکینه خاتون نورنیا نام داشت. تحصیلات ابتدایی را به پایان رساند و سپس برای فراگیری علوم دینی به ترتیب در حوزه علمیه رستمکلا، حوزه فیضیه بابل و حوزه علمیه قم به تحصیل پرداخت. مجرد بود. به عنوان بسیجی از لشکر ۲۵ کربلا و در گردان یا‌رسول‌الله در جبهه‌ حضور یافت. نهم بهمن‌ ۱۳۶۵، در جریان عملیات کربلای پنج در منطقه شلمچه، بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سر، به شهادت رسید. دوازدهم بهمن ۱۳۶۵ در آرامگاه معتمدی به خاک سپرده شد.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

كانال ماهى‌؟ كاش يك‌بار آن را از نزديك ديده بودم. كاش يوسف آنقدر دور از من به زمين نيفتاده بود كه حالا هرچه ماهى ببينم سر و دلم بگردد. حرف اين چيزها نيست. من مى‌فهمم ماهى مى‌تواند فقط يك اسم باشد. شايد اصلاً آن كانال ماهى نداشته باشد. مثل شمال ما كه نيست. از زير هر سنگى آب بزند بيرون يا هر چاله‌آبى ماهى و قورباغه داشته باشد. آنجا شلمچه است. جز قهوه‌اى دشت و قرمزى خون بچه‌هاى ما چيز ديگرى ندارد! ولى خيلى عجيب است. يوسف من در كربلاى ۵ كنار كانال ماهى شهيد شده باشد. آن روزها آنقدر شهيد مى‌آوردند و گلِ پرپرشده روى زمين مى‌ريخت كه نمى دانستم از كى بپرسم يوسفم چطور شهيد شد؟ اصلا مگر دل و طاقتش را داشتم كه بپرسم‌؟ اين نوار كه ضبط مى‌كنيد بعداً قرار است چه بشود؟ داستان‌؟ خوب مى‌كنيد! بچه‌هاى ما براى آنكه اسمشان بماند نرفتند ولى اگر اين چيزها را ننويسيد چه كسى سال‌ها بعد باورش مى‌شود ما از چه چيزهايى گذشتيم‌؟ حاج‌آقا، پدر يوسف، كه در فتح‌المبين شهيد شد من ماندم و پنج بچۀ قدونيم‌قد. يوسف آن‌موقع دوازده‌ساله بود. حاج‌آقايمان وصيت كرد يكى از پسرها برود جنگ، يكى برود حوزه و درس دين بخواند. يوسف با آنكه پسر دومم بود خيال مى‌كرد بار همه‌چيز بايد روى شانه‌هاى او باشد. رفت رستم‌كلا. پيش آيت‌الله ايازى. از آنجا درس حوزه‌اش را شروع كرد. دلش مگر قرار داشت‌؟ هميشه شورِ من و بچه‌ها را مى‌زد. خودش سنى نداشت. روزۀ استيجارى مى‌گرفت كه لقمه نانى سر سفرۀ ما بگذارد. من را مى‌برد بازار. مى‌گفت مادر هرچه دوست دارى بردار. مى‌خريد و نمى‌گذاشت خودم دست به چيزى بزنم. همه را خودش بلند مى‌كرد و تا خانه مى‌آورد. هم كيف مى‌كردم هم دلم آتش مى‌گرفت. از شهيد شدن حاج‌آقا گله‌اى نداشتم اما تنهايى سخت بود. وگرنه من خودم هميشه پابه‌پايش بودم. خانوادگى بوديم. قبل از انقلاب يك ذره به دلمان ترس راه نمى‌داديم. حاج‌آقا براى جابه‌جايى اعلاميه و كتاب‌ها ما را همراه خودش مى‌برد كه فكر كنند خانواده‌ايم و كسى به وسايل همراهمان شك نكند. من هم بى‌هيچ قيدى قبول مى‌كردم. ما مبارز بوديم. وقت آمدن امام با همان بچه‌هاى قدونيم‌قد تا تهران رفتيم كه آمدن امام را ببينيم. شور و حال عجيبى داشت. هيچ وقت يادم نمى‌رود. اين‌ها را گفتم كه بدانيد يوسف سر چه سفره‌اى نان خورده است. پدرش را ديده بود. از بچگى با اين حرف‌ها بزرگ شده بود. گاهى به خودم مى‌گويم: «ببين سكينه خاتون، اينكه براى انقلاب عكس دو شهيد را روى طاقچه‌ات دارى كم سعادتى نيست!» يوسف سه بار به جبهه رفت. هربار سه ماه. وقتى هم برمى‌گشت مى‌رفت پى درس حوزه‌اش. آخرين بار قبل رفتن مثل پرنده بود. آمده بود خانه. هركجا مى‌رفتم دنبالم راه مى‌افتاد. توى اتاق، سر حوض، توى آشپزخانه، مى‌آمد دست و صورتم را مى‌بوسيد. با لبخند مى‌گفت: «مادر رضايت بده.» من مى‌گفتم: «نه! بگذار تابستان شود. تعطيلى بشود. وسط درس كه نمى‌شود رفت.» كوتاه نمى‌آمد. باز مى‌آمد و من را در بغل مى‌گرفت. محبت مى‌كرد. دلم را زير و بالا مى‌كرد. خبر داشتم كه خودش چقدر درس حوزه را دوست دارد. قبل از رفتن به حوزه نمراتش خيلى خوب نبود. به آن درس‌ها علاقه نداشت. درس دين او را آدم ديگرى كرده بود. مى‌دانستم اگر ادامه بدهد در آينده براى خودش عالمى خواهد شد. آنوقت من مى‌توانستم ملبس ببينمش و قربان عبا و عمامه‌اش بروم و در دلم خوشحال باشم كه به وصيت حاج‌آقايمان عمل كرده‌ام. اصرارها كه زياد مى‌شد مى‌گفتم: «مادرجان! من مى‌دانم تو چقدر دلت مى‌خواهد بروى اما وصيت آقايت را فراموش نكن. تو بايد درس طلبگى‌ات را تمام كنى.» خودم هم مى‌دانستم اين‌ها بهانه است. پسرم تازه هفده سالش شده بود و من طاقت از دست دادنش را نداشتم. عاقبت چه كسى پيروز شد؟ خب معلوم است. من كه نمى‌توانستم حريف شوق و ذوق يوسف شوم. بهانه آوردم برود استخاره بگيرد. مى‌خواستم وقت بگذرد و سپاه نيروهايش را اعزام كند. رفت و وقتى برگشت خوشحال‌تر از گذشته بود. گفت: «مادر، خوب آمده!» روز آخر اعزام نيروها، چندبار رفت پايگاه و برگشت. هى گفت: «مادر من رضايت تو را مى‌خواهم.» ديدم اين بچه روى پاهايش بند نيست. يك نيرويى دارد او را با خودش مى‌كشد و مى‌بَرد. عاقبت دلم را سپردم به خدا. گفتم راضيم به رضايش. به يوسف هم خبر دادم كه آماده شود. آماده بود. رضايتم را كه گفتم داشت از شادى بال درمى‌آورد. مهلت نداد كارهايم را تمام كنم و بدرقه‌اش بروم. مثل پرنده آماده شد و رفت. من به دنبالش تاكسى گرفتم و رفتم. ماشينشان كه حركت كرد دلم كنده شد. اعزام‌هاى قبلى‌اش آن‌طور نشدم. دلم داشت پرپر مى‌زد كه بتوانم يكبار ديگر ببينمش. چند وسيله جمع كردم و رفتم به سمت قائم‌شهر كه سر راهشان بتوانم يك لحظۀ ديگر ببينمش. پيدايشان كردم. كنار يك مسجد ايستاده بودند براى نماز. يوسف را كه بين رزمنده‌ها ديدم قلبم از شادى پركشيد. دلم مى‌خواست سير نگاهش كنم. تك‌تك جزئياتش را. دلم مى‌خواست توشه بردارم براى روزهايى كه نيست. تا غروب كه بروند ماندم همانجا كنارش. اصرار مى‌كرد بروم. انگار مى‌دانست وداع هرچه طولانى‌تر شود برايمان جانكاه‌تر است. غروب كه جدا شديم حس كردم پاره‌اى قلبم همراه با يوسف رفت. يوسف رفت. مى‌دانستم كه پرنده‌ام چطور بازمى‌گردد. وقتى برگشت سر و كمرش پر از پاره‌هاى تركش بود. توى وصيت‌نامه‌اش نوشته بود: «مادر مهربان و رنج‌ديده‌ام، من را ببريد كنار حرم حضرت معصومه تا براى آخرين بار آن ضريح را مشاهده كنم. آنوقت مرا با لباس‌هاى مقدس پدرم در آرامگاه معتمدى بابل دفن كنيد.» پيكرش را برديم قم زيارت. وقتى آرامگاه معتمدى آورديمش و كنار پدرش او را به تن خاك سپرديم، لحظه‌اى ايستادم. رو كردم به حاج‌آقايمان. در دلم گفتم: «اين هم از طلبۀ شهيدت؛ يوسف! ديگر تنها نيستى...»






جعبه ابزار